نوروز و دغدغه های من

    نوروزی دیگر و سال نوی دیگر آمد. همچنان که نوروزهای دیگر آمدند و رفتند و سالهای نو قبلی کهنه شده و به کتابچه رنگ و رو رفته تاریخ پیوستند. اما چیزی که مسلم است این که یک سال دیگر از حساب زندگی من کم شده است. یک سال از فرصت هایم از دست رفته است. مهم اما این است که این فرصت ها چطور سپری شده است. و من چه بهره ای از آن برده ام. آیا از این جوی روان و بی بازگشت برای آبیاری بیخ وبن درخت زندگی ام بهره گرفته ام. آیا سر وصورت و تنی به آن شسته ام آیا گلوی تشنه ام را به خنکای آن تازه گی بخشیده ام. و یا اینکه تنها بر لب این جوی نشسته ام و گذر آن را تماشاگر بوده ام.

    و باز از خود باید بپرسم آیا از این جوی روان فرصت ها فقط خود بهره جسته ام و تمام همّتم سیراب کردن این گلوی «من» بوده است. و یا گیلاسی هم به حلقوم عطش زدۀ رهگذر خسته دیگری هم رسانده ام. آیا نصیببی از این آب روان زندگی یک ساله ام به همسایه ، دوست و یا آشنایی و یا حتی مخالف و رقیبی هم رسانده ام. و  آیا هر بار با آغاز سال نو چون درختان پرثمر، برگ و شکوفه های نو به تن کرده ام و یا با همان چرک غبار سال قبل بر سر راه نوآوری های سال جدید قرار گرفته ام. آیا هر سال تکرار نشده ام و همیشه سال جدیدم کپی رنگ و رو رفته ای از سال قبل و سالهای قبل تر نبوده است ...

    به هر حال آنچه کرده ام و نکرده ام و شده است و یا باید می شده است ، همراه با پرونده سال قبل بسته شد. و جزئی از خاطرات تلخ و یا شیرین گردید. حال باید به سالی که نو می شود و به نوروزی که دروازه را تک تک می کند و فرصت دیگری که در راه است بیاندیشم. فرصتی که از حالا به اندازه یک سال ( اوه! چقدر دور و دراز! ) به نظر می رسد. اما وقتی 29 حوت ( اسفند) رسید ، می بینم که به اندازه یک روز هم نبوده است.

    خوب ، این تأمل کردن را باید از همین امروز شروع کنم. کالای نو و کفش نو برای خود و فرزندان خریده و یا می خرم. سر تا پا نو می شوم. نو و شیک پوش تر از مانکن هایی که در فروشگاه دیده ام. خانه را هم پاک و صفایی کرده ام. خود ، خانه و خودرو و همه آنچه را تعلق به من دارد نوپوش کرده ام. دیگر همه چیز روبراه است برای استقبال از نوی طبیعت و بهار. اما گویا هنوز تکرار می شوم. هنوز یک چیز گوئی ناتمام مانده است. حسی در دلم می گوید یک چیز هنوز کم است. اما نمی دانم آن مهم چیست. یخچال ، نکند یخچال خالی باشد. نه ، آن را که همین دیروز پر کرده ام. از خوراک عید هیچ کمی نیست. پس این چه سؤال مهم است که باید از خود بپرسم اما به خاطر ندارم. خدایا نشود کدام نقصان در تدارکات سال نو هنوز باقی مانده باشد. هیچ دلم آرام نمی گیرد. سراسیمه به طرف پنجره می روم و از چارچوب مستطیل آن و از پشت شیشه هایش - که از شدت پاکیزگی آدم را نسبت به وجودشان به شک می اندازد - به بیرون و به خانه های همجوار می بینم. که یک دفعه همه آن سؤال هایی که از خاطرم پرکشیده بودند اما همچنان فکرم را مصروف می داشتند ، به مغزم هجوم می آورند:

    خود ، خانه و خودرو و همه آنچه را تعلق به من دارند ، نو و یا نوپوش کرده ام... اما آیا از خانه همسایه و همسایه ها خبر دارم؟ از بچه ای که کفش هایش را یک روز نه یک روز با کفشهای پاره خواهرش عوض می کند - تا هردو از کفش نوی که پارسال شراکتاً از عایدات دستفروشی شان خریده بودند ، مساویانه استفاده کنند - احوالی گرفته ام؟ از خانه هایی که در زمستان پشت سر ، دود از دودکش هایشان برنمی خاست ، خبری گرفته ام؟

    آیا از بیوه زن همسایه کوچه پائینی پرسیده ام که برای بچه هایش پوشاک عید خریده است یا نه؟ از دخترک گل فروشی که امروز صبح از پشت خودرو من می دوید تا شاخه ای از گل هایش را بفروشد ، چطور؟ و آیا از پیرمرد موچی ( کفاش) سر کوچه سؤال کرده ام ، حال و هوای عید و سال نو در فامیلش چطور است؟ از خانه هایی که هیچ وقت بوی پلو از آنها به مشام نمی رسد ، آیا باخبرم؟...

/ 0 نظر / 8 بازدید