ممدَلی که دیگر تُپُل نبود

    ده بالا یک مدرسه دارد که می شود گفت یک مدرسه استثنائی است. همه را می توان در آن دید: پیر و جوان بزرگ و کوچک و خلاصه چاق و لاغر کوتوله و قدبلند ، ریش دار و بدون ریش ، دیش دار و بدون دیش ، لباس شخصی و غیر شخصی و... . این مدرسه بی نظیر یک ویژگی منحصر به فرد دارد و آن اینکه در این مدرسه همه چیز امکان پذیر است الا تقلب. آن هم در مسئله مهمی مثل انتخابات مبصر کلاس. این ها نظر من نیست که نظر کدخدا است. اصلاً ساختمان این مدرسه ضد تقلب ساخته شده است. یک بار از کدخدا ، که حرف اول و آخر را می زند، شنیدم که می گفت اگر کوچکترین تقلبی در ده صورت بگیرد ، شیر تمام گاوهای ده می خشکد و همه الاغها شاخ در می آورند. با این همه سیستم تقلب شکن اما امسال بعد از انتخابات مبصری جدید میراب که دستش از مبصری کوتاه مانده بود ، در گوش بعضی ها خواند که تقلب شده است. اگر تلاش های ناظم زحمتکش مدرسه نبود، که طی زحمات شبانه روزی و طاقت فرسا و با شکستن در و شیشه چند تا کلاس و پخش و پلا کردن کیف و کتاب چند دانش آموز نظم را به مدرسه برگداند، معلوم نبود شایعه سازی این میراب به کجا می رسید. اما هر چه بود به خیر گذشت و  آخرین شک و شبهه هایی هم که در دل بعضی خودفروخته ها بود ، برطرف شد و همه فهمیدند که حق با کدخدا است و امکان هیچ تقلبی در این مدرسه استثنائی وجود ندارد. این وقتی کاملاً به همه ثابت شد که  پریروز ممدَلی تپل مپل ، که دیگر تپل مپل نیست ، اعتراف کرد. بله او که دیگر تپل نبود و لپهایش گلی و گوشت آلو نبود  و در این سه چهار هفته شده بود یک مشت پوست و استخوان ، به همه چیز اعتراف کرد : که هرچی لباس مخملی تن زنهای آبادی است ، وارد کننده اش او بوده ، حتی علفها و برگ های درختان ده اگر رنگ سبز به خودشان گرفته ، تقصیر او و اربابهایش که از دهات دیگر به او خط می داده اند ، بوده است. وقتی از او پرسیدند در این چند روز که  در ندامتگاه کدخدا بوده ، چرا لاغر شده ، نکند (زبانمان لال) شکنجه  شده است ، او اخم هایش را در هم کشید و گفت : این حرفها چی است . ندامتگاه نگو مهمان سرا بگو. مهمان سرای کدخدا و شکنجه!؟ ابدا. اصلاً بوی شکنجه از چند صدکیلومتری مهمانسرای کدخدا نگذشته است. اگر کسی پایش به ساختمان آن برسد و چشمش به ناظم محترم و با جذبه و مهربان آبادی بیافتد ، سنگ هم اگر باشد مثل موم نرم می شود و اعتراف می کند. او لاغری ناگهانی اش را هم به خاطر توبه و روزه داری که در ندامتگاه (ببخشید مهمانسرای) کدخدا داشته است ، دانست. و وقتی از او در مورد کبودی زیر چشمش پرسیدند ، گفت: چیزی نیست . جای لنگه کفش عیال است. زود خوب می شود. بازی اشکنک دارد سر شکستنک دارد دیگر.

    و بالاخره دیروز  کدخدا حکم مبصری «محمود هاله بین»  را تأیید کرد. (خوب این هم از محسنات ده بالا است دیگر که هرچیز را باید آخرسر کدخدا تنفیذ کند حتی نمره های نوآموزان هم باید به تأیید او برسد. و یا در مورد نر و یا ماده زائیدن بزهای آبادی هم نظر او فصل الخطاب است.) محمود  وقتی حکمش را گرفت ، نمی دانم از خوشحالی (یا طبق عادت) می خواست کجای کدخدا را ببوسد که بالاخره بازویش را بوسید. خوب شاید بوسیدن جای دیگرش جلو اهالی ده خوبیت نداشته است. بعد همه ما کف زدیم و خوشحالی کردیم و خواندیم: «هپی وُرس دِی تو یو»... که کدخدا اخم کرد و تشر زد: « فارسی بخوانید!»  ما هم همچنان که دست می زدیم خواندیم: «تقلب، تقلب ، تقلبت مبارک!» اما خبر جالبی که دیروز شنیدیم و دل همه خودی ها را خنک کرد ، این بود که  بعد از مراسم ، کدخدا گفت : حالا برایتان یک خبر خوب دارم «بگم؟ بگم؟» و ما گفتیم «بگو،بگو» و کدخدا گفت که «اکبر بقال» هم مردود شده است. در بقیه درس ها نمره هایش(البته با ارفاق) بد نبوده  اما در «دستبوسی» ، درسی که تکماده هم ندارد ، تک آورده بود ، برعکس محمود هاله بین که 20 شده بود. بعد به اشاره کدخدا همه مان خواندیم: «مشد اکبر رفوزه ، با کله رفت تو کوزه...»

    امروز هم که تحلیف بود . محمود هاله بین پیش همه بزها و گوسفندهای ده قسم خورد که هاله نورش را بزرگتر از دوره قبل کند و دست شیطان را از پشت ببندد و روی هیتلر را سفید کند. و در این دوره جدید نه تنها رکورد درازی دماغ را از پینوکیو پس بگیرد بلکه آن را شکست ناپذیر کند.

و ما توفیق الا بالکدخدا...  

 

/ 3 نظر / 27 بازدید
رضا موسوی

سلام دوست عزیز وبلاگ قشنگ با مطالب جالبی داری خوشحال میشم به وبلاگ ما هم سری بزنی.

رفیعی

سلام من فکرمی کردم فقط کاکه تیغون طنز می نویسه ولی دیدم که ماشالله شما هم دست کمی ازکاکه ندارید خدا یارت

مرتکه تو چه کار به این کارا داری نان خوردی نمکدان می شکنی !