دوئل در نیمه شب(داستان)

مشغولیت های زیاد چاره دیگری برایش باقی نگذاشته است جز اینکه از فرصت صرف غذای شب برای دیدن و شنیدن اخبار تلویزیون استفاده کند. رسیدگی به امور کشور ، هرچقدر هم کوچک باشد، کار بسیار وقت گیر و  مسؤلیتی سنگین و پر مشغله است. به قسمی که حالا پس از غذای شب چند ساعت دیگر هم باید درگیر امور مربوط به آن باشد. مخصوصاً بعد از شروع این حمله اخیر که دیگر اکثر شبها باید تا ساعت دو بعد از نیمه شب باید بیدار باشد. درحین جویدن غذا چند کانال خبری خارجی را مرور می کند. اکثر آنها به جنگ تازه که او از سه روز قبل آغاز کرده است ، پرداخته اند چه کانال های موافق و چه شبکه های خبری مخالف. با این تفاوت که تلویزیون های طرفدار او از موفقیت های عملیات خبر می دهند و از دستاوردهای آن. اما مخالفین که در میان آنها بسیاری خود را بی طرف معرفی می کنند ، تصاویر خرابیهای ناشی از حمله و کشته ها و مجروح های دشمن مخصوصاً غیر نظامی ها را نشان می دهد. بالاخره یکی از کانال های ظاهراً بی طرف را باز می گذارد و همان طور که گوش و چشم به آن دارد دهانش به جویدن و بلعیدن باقی غذا مشغول است. همچنان که گزارشگر از میزان تلفات و زخمی های حمله امروز می گوید تصاویری از کشته ها و مجروح های بمباران و خرابی های آن نشان داده می شود. از جمله در یک صحنه مدرسه ای که به آن بمب اصابت کرده است نشان داده می شود که به کلی ویران گردیده است. امدادگران در حال خارج کردن اجساد دانش آموزانی هستند که اکثراً سنشان زیر ده سال به نظر می رسد. پیش خودش می گوید:« این بمب های خوشه ای هم چه قدرت تخریب بالایی دارند.» خودش هم باورش نمی شود که آمار تلفات عملیات امروز این قدر بالا باشد. هر چند فرمانده عملیات قبل از صدور فرمان بمباران تلفنی به او گفته بود که به خاطر مسکونی بودن منطقه و تراکم شدید جمعیت احتمال تلفات غیرنظامی مخصوصاً اطفال بسیار بالاست و ممکن است به یک فاجعه انسانی منجر شود. اما او دستور داده بود که عملیات در هرصورت باید انجام بگیرد. و تأکید کرده بود که همین اطفال ظاهراً معصوم فردا که بزرگ شدند ، می شوند تروریست . پس چه بهتر که ما امروز تعدادبیشتری از موشک پران های فردا را کم کنیم. او حتا در برابر نگرانی وزیر خارجه هم که در مورد تبعات منفی این حمله بر وجهه جهانی حکومت هشدار داده بود ، گفته بود که تا زمانی که حامیان قدرتمند ما در شورای امنیت دست به کار هستند ، از این بابت هیچ نگرانی نیست. و در آخر باز هم شعار همیشگی اش را تکرار کرده بود که« دشمن ، دشمن است چه کوچک باشد و چه بزرگ ، چه کودک باشد و چه بزرگسال.» و برای این شعارش این استدلال را می آورد که « گرگ همیشه گرگ می زاید.آیا تا کنون پیش آمده است که بچه گرگ میش باشد.» کانال تلویزیون را تغییر می دهد و دسر مورد علاقه اش را پیش می کشد. هرچند دکترش در باره مصرف زیاد شیرینی جات به او هشدار داده است اما او هیچ گاه نمی تواند از دسر دوست داشتنی اش چشم پوشی کند. چون معتقد است تا وقتی که زنده ایم باید از زندگی لذت ببریم ، نه اینکه خود را از لذایذ محروم کنیم. کانال تازه ، بیمارستانی را نشان می دهد که تعدادی از زخمی های بمباران امروز را به آنجا آورده اند. گزارش گر می گوید که تخت ها پر است و مجروحان را در راهروها و روی زمین خوابانیده اند. دوربین که در طول یک دهلیز روی زخمی ها که اکثراً زن هستند ، حرکت می کند ، روی دو زن که یکی دو پایش قطع شده و دیگری صورت و بالا تنه اش سوخته است ، متوقف می شود.

امشب مجبور شده است دیرتر از هر شب دیگر بخوابد. اول که از دست تماس های تلفنی دولت مردان خلاصی نداشت و تا دیروقت ناچار بود به همتایان خارجی اش توضیح بدهد. حتا بعضی از دولت های دوست هم با او تماس گرفته و عملیات امروز را یک بی احتیاطی مسلم نامیدند. بعضی کشور های دیگر هم که میانه ای با حکومت او ندارند ، تا آنجا پیش رفتند که حمله امروز را نسل کشی نامیدند. بعد از تماس های خارجی هم که جلسه اضطراری با مشاوران به درازا کشید. در آخر هم وقتی با پیکر خسته و نیمه جان خود را به بستر رسانید ، از ناآرامی فکر ، نزدیک یک ساعت خوابش نبرد. و حالا که تقریباً نزدیک صبح است ، تازه دقایقی است که چشم هایش گرم خواب شده است. اما این خواب مطبوع و آرام دیری نمی پاید که به صدای غیر عادی ا ز خواب می پرد. از وقتی که رئیس دولت شده است ، تقریباً همیشه همین طور است به کوچکترین صدایی از خواب بیدار می شود. اما این صدا بسیار غیر عادی است. مانند صدای کوبیده شدن چیزی به شیشه پنجره می ماند. چیزی مانند یک مشت سهمگین. با دستپاچگی روی تختش می نشیند و به سرعت دست به زیر بالش می برد و تپانچه اش را که آماده شلیک است بیرون می آورد. می خواهد تکمه اعلان خطر را فشار دهد تا نگهبانان خود را برسانند ، اما منصرف می شود. فکر می کند شاید دچار توهم شده باشد و هیچ خطری در کار نباشد. با احتیاط از تخت پایین می آید و به سوی پنجره که صدا را از آنجا شنیده است ، می رود. نزدیک آن که می رسد ضربه سهمیگین به شیشه بار دیگر تکرار می شود. می خواهد برگردد و تکمه خطر را فشار دهد ، اما به نظر می رسد دیگر مجالی برای این کار نیست. تپانچه اش را محکم تر در دست می فشارد و به طرف پنجره خیز بر می دارد. پیش خود می گوید :«فکر نمی کردم واکنش به حمله امروز این طور سریع و غافلگیرانه باشد.» مقابل پنجره که می رسد ، از تعجب و وحشت در جا خشک می شود. انتظار دیدن هر چیزی را داشت جز این دراکولای خون آشام که پشت شیشه پنجره رخ به رخ او ایستاده است و چشمانش را که کاسه خون است به او دوخته است. او که تا کنون دراکولا را ساخته و بافته توهم آدم ها می دانست و هیچ اعتقادی به وجود آنها نداشت ، حالا آن را در واقعیت روبروی خود می بیند. دراکولا از آن چیزی که در داستان ها توصیف آن را شنیده و یا خوانده بود ، به مراتب و حشتناک تر است. از گوشه لب و نوک دندانهای گراز مانندش خون تازه می چکد گو اینکه همین لحظاتی پیش کسی را دریده است. پنجه های تیزش که آنها را دیوانه وار به شیشه پنجره می کشد ، هم خونین است. دراکولا که به نظر می آید برای نوشیدن خونی تازه بی تابی می کند ، دهان پرخونش را به شیشه می ساید و باز هم و این بار سهمگین تر با مشت به پنجره می کوبد ، که در نتیجه شیشه به شدت می لرزد گویی در حال شکستن است. دیگر مجالی برای فکر کردن نیست و باید قبل از آنکه دیر شود ، کاری کرد. تپانچه را در هردو دستش محکم می گیرد و بالا می آورد. رخ به رخ بودن دراکولا باعث می گردد که نشانه گرفتن قلب او برایش کار سختی نباشد. مشت دیگر دراکولا چاک بزرگی در شیشه ایجاد می کند. بدون شک با ضربه بعدی او تمام شیشه پایین خواهد ریخت. پس دیگر در چکاندن ماشه جای هیچ تأمل و درنگ نیست. دراکولا مشتش را بالا می برد تا ضربه آخر را به شیشه وارد کند ، اما ماشه که به عقب کشیده می شود، مجال این ضربه را از او می گیرد. به دنبال صدای گوش خراش شلیک گلوله و آتشی که از لوله تپانچه زبانه می کشد ، صدایی شنیده نمی شود جز صدای ریخته شدن خرده شیشه های آئینه بزرگ و قدنمای اتاق ، که حالا دیگر در هر تکه کوچک از شیشه آن یک دراکولا  دیده می شود که از گوشه لبها و نوک دندان های گراز مانندش خون تازه می چکد.

/ 0 نظر / 20 بازدید