بهایی که برای این زندگی پرداخته ام

      

     تا جایی که در توانم بوده است ، هیچ گاه نخواسته ام کاری را از روی رسم و عادت انجام بدهم . و از آن جمله همین با نام و یاد آرامش بخش تو شروع کردن را که همیشه برایم تسکین دهنده و امیدبخش است. تویی که هزار نام داری و برای من هنوز یک نام هستی. تویی که هزار چهره داری و برای من تنها یک سیما داری. تویی که در همه جا هستی اما برای من تنها یک مکان داری. و این همه را تنها تو می دانی و من. تویی که لحظه ای از من جدا نیستی حتی در لحظاتی که از تو غافلم. به من همیشه نزدیکی حتی زمانی که از تو دور دورم. وقتی با یاد تو که آغازگر نامه زندگی ام بودی آغاز می کنم ، احساس می کنم دیگر آن رها شدهء گم گشته در برهوت نیستم. و چه خوشم از اینکه بین من و تو سر و سری است که تنها تو می دانی و من. و ما خلوتی داریم که هیچ کس را در آن راه نیست.

    نمی دانم از اینکه گوهر جانم را روی پاهای لرزان خاکی  رها کردی تا هنر راه پیمودن بیاموزم و چراغ عقل و تفکر در کفم گذاشتی تا به نور خرد این کوره راه زندگی را بپیمایم. و در  این فرصت چند روزه خود مقدرات خود را تقدیر کنم. و در سر آرزوها بپرورانم و هدف ها نشانه کنم و برای خود سری باشم ، از تو سپاسگزار باشم یا اینکه از درد فراقی که بر دلم نهادی ، گله گزاری کنم. که این خودمختاری را به قیمتی گزاف به من دادی. به قیمت هجرانی دردناک که هر لحظه آن برایم سوزنده تر از آتش سالهاست.

    اما همیشه دیده ام که هرگاه این پاهای لرزان از پیمودن راه باز مانده اند ، و یا ندانسته مرا به لبه پرتگاهی سوق داده اند ، تو دستم را گرفته ای چونان پدر یا مادری که از دور گام برداشتن طفل نوپایش را نظاره دارد و ظاهراً او را به حال خود رها کرده است ، اما همین که طفل ، خود را با خطر سقوط روبرو می کند ، خود را به او می رساند. و باز می دانم هر آنچه بد کرده ام از ندانسته گی خود کرده ام و هرچه خوبی به نامم ثبت گردیده است ، بی شک تو در آن دخیل بوده ای. تویی که هنوز نشناخته ام اما از هر آشنایی برایم آشناتری.       

/ 0 نظر / 15 بازدید