سیّد!«کَدش» یادت رفت!

    اهالی ده بالا از رسیدن موعد کشت خیلی خوشحال بودند. هم از اینکه بعد از یک فصل که مزارعشان به تسخیر خس و خاشاک درآمده بود ، می توانستند از شر آنها خلاص شوند. و هم از اینکه با بذر نسبتاً مرغوب گل آفتابگردان که تازه تهیه کرده بودند ، امید داشتن روستایی با مزارعی انبوه و زیبا از گل های آفتابگردان آنها را به کشت همه جانبه تشویق می کرد. حتی آنهایی که سالها بود دل و دماغ کشت و زرع نداشتند وسوسه شدند که بار دیگر شانس شان را با بذر تازه بیازمایند.   شبی که اهالی برای بذرپاشی جمع شده بودند ، همه از شوق اینکه چند وقت دیگر گستره طلائی آفتابگردان پهنه وسیع دشت های اطراف روستا را حتی در شب چون روز روشن کند ، سر از پا نمی شناختند. سیّد که تنها سلمانی ده را می گرداند ، با سادگی مخصوص خودش رو به جمعیت گفت: ما که بذرها را می کاریم. هر چه «خدا» بخواهد همان می شود. با شنیدن این حرف ، اکبرآقای بقال که خودش زمانی در دم و دستگاه کدخدا کسی بود، گفت: سیّد! «کَدش» یادت رفت. سیّد  با تعجب پرسید منظورت چی است؟ اکبرآقا با خنده ای معنی دار گفت : هیچی. منظورم این بود که بهتر است بگویی هر چه «کدخدا» بخواهد همان می شود. آن شب مردم با سلام و صلوات بذرها را کاشتند. و کدخدا هم افرادش را مأمور مواظبت از مزارع تازه زیر کشت رفته کرد.

     بالاخره روزی که همه منتظرش بودند ، رسید همه اهالی صبح در میدان آبادی جمع شدند تا به دیدن مزارع چشم نواز گل آفتابگردان بروند ، شاید از هیجان ، تمام شب قبل کسی چشم بر هم نگذاشته بود. این را می شد از چشم های گود افتاده و به سرخی نشسته بسیاری از مردم فهمید. اما همه در عمق دل امیدوارشان یک احساس بیم و هراس داشتند. که نکند قصه سالهای قبل باز هم تکرارا شود. هیچ کس جرأت نمی کرد این ترس نهفته اش را علنی کند. در عوض همه به خودشان می گفتند نه امسال با سالهای قبل فرق می کند. خب حقیقتاً هم بعضی چیزها نسبت به قبل تغییر کرده بود. تنها چیزی که تغییر نکرده بود خاک بود و کدخدا که خوب این دو را نمی شد تغییر داد.اما امسال آنها بذر تازه و مرغوبتری پیدا کرده بودند و مهمتر از همه این که همه اهالی ده بالا با هم یکدل و یک رأی شده بودند که امسال آفتابگردان بکارند. و خب به نظر می رسید که برای برآورده شدن منظورشان همین دو عامل کافی باشد. هر چه بود تا حالا سابقه نداشت ده بالایی ها در مسئله ای این قدر هم نظر باشند که در مسئله مزرعه آفتابگردان بودند.

عکس از بیدسک

    وقتی همه در میدانی جمع شدند ، حرکت به سمت مزارع شروع شد. اول از همه کدخدا که سوار بر الاغ سیاهش( این الاغ خودش قصه دور و درازی داشت از جمله یکی از خاصیت هایش این بود که ملاک وفاداری به کدخدا به حساب می آمد. به این صورت که وقتی کدخدا می خواست وفاداری فرد یا افرادی را محک بزند ادعا می کرد که الاغش سفید است و اگر فرد این ادعای کدخدا را بی چون و چرا قبول می کرد ، در امتحان وفاداری قبول می شد.) پیشاپیش جمعیت که پیاده پشت سر او قرار داشتند ، حرکت می کرد. تصور دیدن دشت پهناور چون فرشی با نقش گل آفتابگردان همه را ذوق زده می کرد. تا اینکه وقتی به نزدیکی مزارع رسیدند، مردم از بهت و حیرت در جا میخکوب شدند. آنها در کمال ناباوری دیدند که به جای گلهای زرد آفتابگردان بته های  کوتاه قد شلغم سر از زمین بیرون کرده است.

/ 1 نظر / 7 بازدید
مریم

جناب آقای عادلی عزیز هر وقت مطلب تازه ای از شما می خوانم بیشتر مشتاق می شوم باز به وبلاگ شما بیا یم. بی صبرانه منتظر مطالب جدیدی از شما هستم. پیروز باشید