بیب ها

عجب دستگاهی است این صندوق های اسکنردار. دوازده ساعت پشتش می نشینی و  او  با هر صدای «بیب» پولی از چند راپن* گرفته تا چند صد فرانک به حساب (یا همان جیب الکترونیکی) صاحب فروشگاه می ریزد و با هریک از همین «بیب» هایش میخی بر اعصاب و روان تو می کوبد.  و تو بی توجه به این «بیب» های روان خراش باید مشتری هایی را که مانند گله بز و گوسفند صف کشیده اند تا باقیمانده پولی را که در جیب شان سنگینی می کند ، به کام صندوقی که هیچگاه سیر نمی شود ، بریزند ، با لبخند خوش آمد بگویی و با همین لبخند این مالباختگان را که پیروزمندانه کراچی (چرخ خرید) انباشته از اجناس را به سوی دروازه خروجی می رانند ، بدرقه کنی.

پس از دوازده ساعت گوش دادن به این «بیب» ها و بعد از اینکه هزاران فرانکی را که از لمس آنها تنها چرکشان بر دستهایت به جا مانده است ، تحویل داده ای پای از فروشگاه سومین سرمایه داران جهان بیرون می گذاری و جثه استخوانی ات را همراه کوه گران خستگی که برا آن سنگینی می کند ، به داخل اتاقک آهنی چهارپا (از نوع لاستیکی) که  مانند خرک با وفایی ، که مثل خودت او هم استخوانی است ، از صبح تا غروب انتظارت را کشیده است ،  می اندازی.

مرکب خاموش را به ناله وامی داری و به شتاب می تازانی گویا هرچی امروز از این بیب ها بر اعصابت رفته است ، می خواهی بر سر این ارابه بی زبان بیاوری. به این امید به سوی خانه می رانی که با دیدن لبخند پرمهری که پس از صدای زنگ از میان دروازه نمایان می شود ، از زیر بار تمام خستگی که شانه های نحیفت را می فشارد ، رها شوی. و  تنین  گوش نواز «سلام عزیزم» همه آن «بیب» هایی را که در تمام روز بر روی روانت پایکوبی کرده اند ، را به پستوی فراموشی بسپارد. و دستهایی که برگردنت حلقه می شوند و لبهای ارغوانی که بر لبهایت فشرده می شوند ،  غنچه قلب پژمرده ات را طراوتی دلپذیر ببخشد...

از آشپزخانه ، از یخچال از مایکروویو و از همه جا می شنوی: «بیب» ، «بیب» ...

 

 

*راپن: یکصدم فرانک واحد پول سوئیس

 

/ 0 نظر / 19 بازدید