فصل غربت

بعد از دو روز مسافرت به سنکت گالن که به دیدن یکی از دوستان و فامیلش و گشت و گذار و کوه پیمایی زیر باران سپری شد ، وقتی به طرف زوریخ بر می گشتیم ، داخل ترن محلی ، بچه ها که ظاهراً از این میله(تفریح) دوروزه بسیار کیف کرده بودند ، بدون توجه به دیگران بلند بلند با هم گپ می زدند. این اختلاط بلند بچه گانه اگر هیچ حسنی نداشت ، این فایده را داشت که هم وطن تنها و سرگشته دیگری متوجه بودن دو فامیل  افغانی شود و از باب همان غنیمت شمردن چند دقیقه هم صحبتی به طرف ما بیاید.

پهلوی من و روبروی حسین نشست و حال و احوال پرسی های متعارف شروع شد. در همان احوال پرسی و سؤال و جواب های آشنایی اولیه شروع کرد به باز کردن سفره دلش. در حالیکه از حرکات و لرزش دست هایش مشخص بود دچار تکلیف حاد عصبی است ، بدون اکراه از خودش می گفت: که سرطان خون دارد و حدود دو سال است در سوئیس است و حالا ترک خاک (حکم خروج اجباری از سوئیس) گرفته است و باید به آمریکا باز گردد. و گفت که پسر دوازده ساله اش دو ماه قبل از گوانتوناما آزاد شده است و دوباره به دره سوات برگشته و نزد طالبان درس دینی می خواند.  پسر ده ساله و زنش هم در عملیات انتحاری خود را کشته اند( در راه جهاد جان خود را از دست داده اند). و گفت که او برای آزادی برادر زندانی اش به سوئیس آمده اما قبل ازآمدنش  برادرش را به فرانسه تحویل داده اند و او در آنجا اعدام شده است. و گاه پاکت نامه ای را نشان می داد و می گفت که پسرش برایش نوشته است که به جهاد کنار طالبان ادامه می دهد و اگر لازم باشد در عملیات انتحاری دیگری هم شرکت خواهد کرد.

او همین طور که صحبت می کرد گاه در میان انبوه کاغذهای درون بکسش(کیفش) به مدرکی اشاره می کرد. اما از همه این گپ ها و مدارک و صحت و سقم آنها گذشته دو مدرک غیر قابل انکار داشت : یکی تکلیف شدید روحی و عصبی که از آن رنج می برد و دیگر کاغذی از ادارۀ مهاجرت سوئیس که او را ملزم به ترک این کشور می کرد.

وقتی به دوراهی رسیدیم که او با ترن دیگر و ما با ترنی دیگر باید به راه مان ادامه می دادیم ، از او خداحافظی کردیم. و همانطور که ذهن حسین به سوی سوژۀ مستندی دیگر برای فیلم رفته بود ، من مانده بودم و دنیایی سؤال :

راستی این ها همه که شنیدم چی بود؟ خیالبافی ها و کیس سازی یک پناهجوی رانده شده و درمانده (که در اینجا کم هم نیست)؟ و یا تراوشات ذهنی آدمی که به هزار دلیل دچار بحران روحی و روانی شده است؟ و یا... و چرا چنین شده است؟ و چون وچراهای دیگر... اما به راستی چرا این سؤال ها را می پرسم؟ چیزی که واقعیت عینی است اینکه انسانی در دریای متلاطم بدبختی و بیچارگی در حال دست و پا زدن است. حال اینکه این فرد چرا ، چگونه و به چه کیفیتی در این امواج متلاطم گرفتار شده است ، در حال حاضر چه اهمیتی دارد؟ چیزی که مهم است اینکه او در حال غرق شدن است ، حال چه فرقی می کند که از تایتانیک افتاده باشد و یا از یک قایق بادی پلاستیکی و یا به طریق دیگری.

آری چیزی که رنج آور تر است این که او در حال غرق شدن در این گرداب بی رحم زندگی است ، و من به جای اینکه دستگیر او باشم ، خود در این امواج متلاطم ناشیانه دست و پا می زنم. آری، همین مستند ترین و تلخترین واقعیتی است که رخ به رخ من ایستاده است...

/ 0 نظر / 83 بازدید