اگر این تلویزیون نبود...

این که فقط دو دقیقه بیشتر طول نکشید. سوژه بعدی... برای ادامه گپ باید موضوعی پیدا کرد. خاک سیاست را که تا حالا صد بار زیرورو کرده اید ، همه اش همان قصه های همیشگی است : بازی موش و گربه ایران و آمریکا که تکراری شده و افغانستان هم که چیز تازه ای ندارد. هردو اسیر سکوت می شوید. از کتاب می خواهی شروع کنی می بینی که هم پای صحبت نیست. همینطور بعضی موضوع های دیگر به خاطرت می رسد اما بعد فکر می کنی باید موضوع گپ طرف علاقه طرفین باشد و گرنه برای فرد مقابل خسته کننده خواهد بود. وقتی او از فوتبال شروع می کند تازه خودت را ملامت می کنی که چرا دیشب تماشای بازی «اینتر» و « بایرن» را از دست دادی. باز خیر است.همین که گپی برای گفتن پیدا شده است خوب است. راه سؤال کردن را در پیش می گیری و از کم و کیف بازی دیشب می پرسی. وقتی این بحث هم تمام می شود تازه می بینی هنوز ده دقیقه هم نشده است. و باز هم سکوت.

مثل اینکه او هم برای فرار از سکوت دنبال سوژه است که می گوید: «مو هایت را تازه اصلاح کرده ای؟ چقدر خوب اصلاح کرده است. کدام آرایشگاه رفته ای؟» و تو که دو ماه است گذرت به سلمانی نیافتاده است از این گپ خنده ات می گیرد. اما برای اینکه رفیق شرمنده نشود از او به خاطر این تعریفش تشکر می کنی و ناچاراً از آرایشگری که دو ماه پیش موهایت را خراب کرده است تعریف می کنی. باز هم قحطی موضوع و به دنبال آن سکوت رخ می نماید. که یک دفعه مسئله بسیار مهمی به خاطرت می رسد و خود را سرزنش می کنی که چرا تا به حال از او جویا نشده ای. اما با این ایده که ماهی هر وقت از آب گرفته شود تازه است ، می پرسی« مادرت چطور است ؟ امیدوارم دیگر از بیمارستان مرخص شده باشد.» اما وقتی او سرش را پائین انداخته می گوید« بله مرخص شده ، چند ماه است که فوت کرده است.» تازه یادت می آید که پنج ماه پیش تو را برای ختم مادرش دعوت کرده بود. از این دسته گلی که به آب داده ای پشت گوش هایت سرخ می شود. و برای اینکه کمی از زیر بار خجالت بیرون بیائی پیاله های خالی شده چای را به آشپزخانه می بری. در برگشت باز هم همان سکوت است. دیگر واقعاً چیزی به نظرت نمی رسد. آه چقدر سنگین است سایه این سکوت که همین طور سنگین تر می شود. مخصوصاً که این سکوت بر مهمان بیشتر سنگینی می کند. حالا است که بگوید « خب ، من دیگر رفع زحمت می کنم.» به قول خودش برای «سر زدن»* آمده است. خو ، یک احوال پرسی مگر چقدر طول می کشد. خالصش را اگر بگوئیم یک دقیقه هم وقت نمی گیرد. حالا اگر با حواشی ( مانند احوال پرسی از اجداد و نیاکان و خویشاوندان نسبی و سببی و دوستان و همسایه گان و...) بگیریم سه چهار دقیقه. پس با این حساب او حق دارد که دیگر دلیلی برای ماندن نبیند. مگر اینکه با پیش کشیدن گپی این دلیل را به وجود بیاوریم. همچنان که او پشت سرش را می خاراند و گویا به دنبال جمله خدا حافظی است ، تو برای این که تیر خود را بیاوری* بی هدف به اطراف می بینی که نگاهت به رموت کنترل تلویزیون می افتد. و یک دفعه مثل کسی که کلید گنج را یافته باشد آن را از روی میز می بر داری. آه ، اگر این تلویزیون نبود...

 *سرزدن : احوال گرفتن

* تیر خود را آوردن : خود را به آن راه زدن

/ 0 نظر / 88 بازدید