پشت همین چراغ (داستان)

سر چهارراهی بزرگ شهر پشت چراغ ترافیکی به این امید که هر چه زودتر از سرخی به سبزی گراید بریک (ترمز) می گیری. با بی حوصلگی به ردیف خودروهای پیش رویت که تعدادشان به چهار می رسد می بینی. و از سر بیکاری و بی حوصلگی کله های رانندگان آنها را به تماشا می نشینی. موتر(خودرو)ی که مستقیم پیش روی تو است نیسان سنی سیاه رنگ تقریباً قدیمی است که راننده اش کله ای تاس دارد و از قسمتی از نیمرخ و بروت (سبیل) تاب خورده اش که بخشی از آن از کنار صورتش بیرون زده و تو می توانی ببینی ، می شود حدس بزنی که بین چهل تا چهل و پنج سال داشته باشد. از نگاهش که ناخودآگاه در آیینه داخلی موترش به نگاهت گره می خورد ، وحشتی مهیب به جانت می افتد. گویی فهمیده است که او را با نگاه بررسی می کنی. از او قبل از اینکه کدام شری برخیزد می گذری و به موتر دوم که پیش موتر آقای بروتی (نامی که در دلت برایش مانده ای) قرار دارد ، نگاه می کنی. هرچند تمام موتر دیده نمی شود، اما به نظر می رسد یک کرولای حدوداً ده ساله باشد. راننده اش هم زنی است که با توجه کالا و دستمال سر زرد رنگ با طرح های فیشنی اش ( که ظاهراً به سر داشته اما حالا به پشت گردنش عقب نشینی کرده است )  فکر می کنی هم سن و سال خودت باشد و نباید بالاتر از سی سال داشته باشد. از نگاه او در آینه موترش اما احساس ترسی نمی کنی البته او هم هیچ متوجه تو نیست. دوری مسافت اجازه نمی دهد تصویر روشن و دقیق تری از او به تو برسد اما یک احساس غریزی مردانه تو را وادار می کند تا کوشش بسیار کنی که او را دقیق تر ببینی. زن با یک حرکت سر و گردن موهای سیاه و موج دارش را به عقب می راند و در این حین تو می توانی قسمتی از گردن سفید و گوش راستش را که گوشواره حلقوی بزرگی به آن آویخته است نیز ببینی. و بعد او که گویی از منتظر ماندن پشت چراغ خسته شده است آفتابگیر پیش رویش را پایین می کند و آینه برق دار آن را باز کرده به معاینه آرایش های صورتش می پردازد. حس کنجکاوی مهارناپذیری وادارت می کند که آرایش چهره اش را دقیقتر ببینی. خود را کمی به طرف راست متمایل می کنی و به حالت نیم خیز در می آیی مگر بفهمی که چه رنگ رژی به لب هایش زده است. 

 در حین همین کله کشکها است که بار دیگر نگاهت به نگاه میرغضبانه آقای بروتی گره می خورد این بار اما نه در آینه که مستقیم ، رخ به رخ و بسیار نزدیک یعنی دقیقاً پشت پنجره طرف چپ خودرو خودت. شاید از دیدن عزرائیل آن قدر خوف نمی کردی. حد اقل عزرائیل تا جاییکه شنیده و خوانده ای چنین بروت هایی ندارد و نه چنین چشم های کاسه خون. تا به خودت بیایی در موترت را باز کرده و تو را مانند موشی ناتوان از سوراخ بیرون کشیده است.

ـ او بی ناموس. خودت خواهر و مادر نداری...

باقی حرف هایش را تنها در قالب عربده های گنگ و نامفهوم می شنوی چون که  با اولین سیلی سمت راست صورتت در(آتش) می گیرد و گوش راستت کاملاً بسته می شود. طرف چپ صورتت سوزشی همراه خارش می گیرد که فکر می کنی شاید به خاطر پشت دست پرمویش بوده است. حساب تعداد سیلی هایی را که خورده ای نداری. چهار ، پنج ، شش... چندان اهمیت هم ندارد چرا که حالا دیگر پوست صورتت کاملاً کرخت شده است  و فکر می کنی از آنها مانند اتوی داغ حرارت ساطع است. حتی ضربه بوکسی را که به شقیقه ات می خورد هم چندان احساس نمی کنی. وقتی راننده های دیگر برخی سراسیمه و بعضاً با کنجکاوی و تعدادی هم برای میانجی گری با شتاب می رسند ، دیگر احساس درد نمی کنی. میانجی گران یخن(یقه)پاره شده کرتی(کت) ات را از دست آقای بروتی  جدا می کنند.

ـ لالا خیر است. ایلایش کن نافهمی کرده است...

و تو را به موترت می نشانند ملامت گرانه هشدارت می دهند:

ـ برو دیگر این طور اشتباه نکن. فکرت را بگیر. از خودت فامیل و ناموس نداری...

دیگر دردی احساس نمی کنی. دیگر از پوست صورتت حرارت ساطع نیست. آب بینی ات بی اختیار و باگرمی غیر معمول  جوی می کشد. و از روی لب هایت پایین به روی پیراهن یخن قاق سفیدت که برای محفل عروسی خواهرت پوشیده ای می ریزد. پیراهنت اما به رنگ سرخ در می آید و با هر قطره ای که می ریزد سرخی قلمرو خود را در زمینه سفید وسعت می دهد. به اشاره (چراغ) ترافیکی نگاه می کنی اما نمی دانی سرخ است یا سبز.

/ 3 نظر / 11 بازدید
ali

هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم . سلام وبلاگ قشنگی داری به ما هم سر بزن نظر یادت نره ممنون خداحافظی نمی کنم چون منتظرم....

حسین

متن تان جالب بود بیست

حسین

متن تان جالب بود بیست