روزهای بدون خورشید

روزهایی که در حسرت خورشید گذشت و شبهایی که به دلتنگی مهتاب به سر شد

در برهوتی که هیچ رودی جاری نیست جز چشمه بی رمق چشم هایم 

و هیچ جاده از آن نمی گذرد جز راه بی پایان انتظار

در این سکوت وهم آور آواز هیچ پرنده ای به گوش نمی رسد

جز ناله غمگین قلب بی قراری که

در قفس سینه ام

عمری است گرفتار است.

/ 1 نظر / 7 بازدید
سمیه

چه احساس غریبی است زندگی گاه احساس میکنی غریب و تنها دور از کسانی که روزی برایت عزیز بودند مانده ای و گویا محال است بیادت باشند انقدر خود را غریب میبینی که ترجیح میدی بیخیال همون ادما به زندگیت ادامه بدی غافل از اینکه خودت اری خود تو برایشان خاطراتی خلق کردی که با یاداوری شان گاه لبخندی هرچند کوتاه ولی از ته دل گونه هاشان را گلگون میکند وبا جمله یادش بخیر و اهی که از دست زمانه بر می اید به ناچار به ادامه زندگی میپردازد