برف و هزار سودا

نیم ساعتی از اینکه آخرین مشتری پایش را از فروشگاه بیرون گذاشته است گذشته و تو همانطورکه در فروشگاه را می بندی ، همه آنچه در این چند ساعت گذشته را هم پشت سرت قفل می کنی و خودت را به دست هوای سرد اما تازه شامگاه پاییزی که همان دم در به استقبالت می آید می سپاری. هرچند دود سیگرت همکاران، که آن را با ولع بیشتر از هوای پاک به درون سینه می کشند، این تازگی را مکدر می کند. گفتگو هایی که  معمولا مثل همین دودها پراکنده هستند با پراکنده شدن آخرین بازدم همان سیگرت نقطه پایان به خود می گیرد و همگی برای یکدیگر شب خوب آرزو می کنید و باز مثل همان دودها پراکنده می شوید.

وقتی به نزدیک خودرو که مثل خرک سربراهی هشت ساعت منتظرت ایستاده است می رسی، می بینی که فقط چشمهایش از زیر برف برق می زند. تو اما بیشتر از این که به برف زدایی خودرو فکر کنی ، راه نیم ساعته ای که پیش رو داری فکرت را مشغول کرده است، که در این مسیر عمدتا پر پیچ و خم و پر فراز و نشیب و اکثرا تاریک چقدر باید با احتیاط برانی تا نشود که سر یکی از این گولایی (پیچ) ها خودرو هوس برف بازی به سرش بزند و به جای اینکه مسیر جاده را دنبال کند، در سراشیبی تپه بین برفها غلت بزند.

همچنان که برف از سر و روی مرکب خاموش می روبی، به دغدغه ای که داری فکر می کنی و نگرانی هایی که همین برف می تواند با خود بیاورد...

وقتی کسی پیاله قهوه یا چای داغ در دست از تماشای برف بازی بچه ها لذت می برد، و یا یکی دیگر با درنوردیدن پیست های اسکی بهترین تفریحش با همین برف است، هستند هم کسانی که نگرانند با سنگین شدن برف سقف ناپایدار خانه شان فرو بریزد، یا کسانی که مجبورند دم به دم برف را از روی خیمه شان بزدایند تا چند روزی جان به در برده از زیر آوارشان را در آن پناه بدهند، یا کودکی که همه دغدغه اش این است چطور فردا این کفش های پاره پاهایش را از سرمای بی رحم برف حفظ خواهد کرد، آه کاش مدرسه در همین آبادی می بود... هیسسس... کمی گوش کن! نمی شنوی؟ فریاد در گلوی مانده ای را...یکی در پنجه همین برف قشنگ آخرین ترانه غم انگیز زندگی اش را می خواند...

برفی روی خودرو نمانده است و تو دیگر نمی دانی کدام دغدغه را داشتی...

یادداشت مرتبط:

اولین برف

/ 1 نظر / 63 بازدید
leser

بخش نظرات درست کار نمی کند.