چند سال از آوردن مایکل جکسن به طبقه 2- (منفی دو) می گذشت و او تقریباً هرروز کنسرت داشت. مردم لحظه ای او را بی کار نمی گذاشتند. در این مدت هرکدام از آهنگهای دوران حیاتش را بارها اجرا کرده بود. یک روز چند نفر از موکلین برزخ به مایکل خبر دادند که ساکنین طبقه پایین تر یعنی طبقه 3- خیلی مشتاقند او برایشان کنسرت داشته باشد. مایکل گفت من هم دوست دارم برای آنها بخوانم ، اما می ترسم اگر آنجا بروم راه برگشتم بسته شود. مأموران به او اطمینان دادند که او را برمی گردانند. چرا که از بالا اجازه اش را دارند. به این ترتیب مایکل که بدش نمی آمد اوضاع طبقات پایین را هم ببیند ، راهی شد.
وقتی بعد از پیمودن راه نسبتاً طولانی او همراه مأموران وارد طبقه 3- شدند ، هوای بد و آزاردهنده آن منطقه باعث شد مایکل یک لحظه به فکر بازگشت بیافتد. اما وقتی با انبوه جمعیت مشتاق و منتظر مواجه شد ، از این تصمیم منصرف شد. نگهبانان او را به مأموران طبقه 3- تحویل دادند و گفتند دوباره تو را همین جا تحویل می گیریم. مایکل در میان هیاهو و فریاد هوادارانش به طرف جایگاهی که برایش آماده کرده بودند ، رفت و بعد از اینکه به ابراز احساسات مردم پاسخ گفت ، شروع کرد به اجرای آهنگهایش با همان رقص ها و حرکات مخصوص به خودش. خروش جمعیت برزخ را به لرزه درآورده بود.
بعد از چند آهنگ که اجرا کرد ، یکدفعه جمعیت یکصدا فریاد زدند: « Bad »، « Bad »...یعنی اینکه « Bad » را بخوان. مایکل هم که در مقابل آنهمه تقاضا چاره ای نداشت ، شروع کرد به خواندن آهنگ معروفش « Bad ». اما وقتی او که خودش هم جوگیر شده بود ، با احساس و هیجان بی سابقه خواند : ? Who's Bad یک دفعه انبوه جمعیت انگشتان را به نقطه ای خاص که کمی دورتر از محل کنسرت و در سمت راست آن قرار داشت ، اشاره رفتند. و این کار همینطور تکرار می شد. یعنی هربار که مایکل جکسن می خواند: ?Who's Badجمعیت به همان نقطه خاص اشاره می کردند. بعد از اینکه کنسرت تمام شد ، مایکل هرچند خسته و نیمه جان بود و می خواست هرچه زودتر از آن هوای گرم وسوزان فرار کند ، اما کنجکاوی اش او را تحریک می کرد تا به نقطه ای که قبلاً مردم اشاره می کردند، برود. جمعیت هوادار که متفرق شد ، مایکل به طرف محل مورد اشاره رفت. وقتی نزدیک آنجا رسید ، دید که چند نفر لباس شخصی دور یک نفر عباپوش که عمامه سیاهی به سر داشت ایستاده اند. و او در حال سخنرانی برای آنها است. مایکل بیشتر که نزدیک شد ، یک دفعه فریاد زد: این که سید علی خان است. او اینجا چکار می کند؟ بعد با عجله خودش را به او رسانید و گفت: سید، تو اینجا چکار می کنی؟
سید علی خان با دیدن مایکل جکسن گفت:
- خودت اینجا چکار می کنی؟ اینجا هم از مطربی دست بردار نیستی؟
مایکل گفت:
- چکار کنیم دیگر تقاضای هواداران را نمی شود رد کرد. راستی نگفتی. تو کجا اینجا کجا؟ من فکر می کردم آن بالا بالاها پیش اجدادت باشی.
سید علی خان آهی کشید و گفت:
- هی چی بگویم. خودم هم نمی فهمم. آمدیم به خاطر مصالح نظام به مردم گفتیم ماست سیاه است ، همین. ولی من می دانم اینها همه اش توطئه است. پشت پرده همه اینها دست استکبار جهانی است. خب ، خود ما هم بی تقصیر نبودیم. از همان اول باید خرید و فروش و استفاده هرنوع پارچه و لباس «مخملی» را ممنوع می کردیم. خب ، تو را کی اینجا آوردند؟ تو که خیلی وقتها پیش مرده بودی؟ اما قبلاً ندیده بودمت. باید درمنفی هفت-هشت باشی، نکند تخفیف گرفتی.
مایکل جواب داد:
- من اینجا نیستم. امروز فقط برای کنسرت مرا اینجا آوردند. من 2- هستم.
سیدعلی خان چشم هایش از تعجب گشاد شد و با دست چپش محکم به پشت مایکل زد و گفت:
- ای ناقلا! از ما هم بالا زدی. خوب چرا 2- ؟
مایکل کمی سرخ شد و گفت:
- قضیه اش مفصل است. خلاصه اش همین که یک بچه 14ساله از ما شاکی شده دیگر.
در این موقع یکی از لباس شخصی ها رو به سید کرد و گفت:
- آقاجان! فدایت بشوم. ببخشید کمی بی ادبی است ، اما من مشکل دستشویی دارم.
سید علی خان رو به مایکل کرد و گفت:
- می بینی. اینجا هم توطئه می کنند.استکبار جهانی اینجا هم دست از سر ما برنمی دارد.
با این حرف افراد حاضر یک باره فریاد زدند: مرگ بر ضد ولایت فقیه...
مایکل از سید پرسید:
- چرا این قدر کم پای سخنرانی ات آمده اند. منفی سه به این بزرگی فکر نکنم پیروانت همه اش همین ها باشند. آن دنیا که سخنرانی هایت همه اش صدهزارتایی بود.
سید علی باز هم آهی کشید و گفت:
- هی دست روی دلم نگذار مایکل. اینجا دیگر اتوبوس در اختیارمان نیست . سیب زمینی و سهام عدالت و این جور چیزها را هم محمود به باد فنا داد. دیگر دستمان خالی است.

به این حرف مایکل با کنجکاوی پرسید:
- راستی این رفیقت محمود...محمود کوچولو بود،چی بود .او چی شد؟ خبری از او نیست.
سیدعلی گفت:
- منظورت محمود خالی بند است دیگر، نه؟
- آره ، همان.
- او هم تا دیروز همینجا بود.
مایکل با کنجکاوی بیشتر پرسید:
- خب ، او چی شد؟ هنوز هم خالی بندی می کند؟
- آره بابا، چی جورهم. همین پریروز بود که می گفت باز هاله نور دیده است. مردم از دستش شاکی شده بودند، هی می گفت می خواهم برزخ را مدیریت کنم. می خواهم اداره دوزخ را بر عهده بگیرم. و از این مزخرفات. دیگر مأمورین هم حوصله شان سرآمد. بردنش 4-. از دیروز در 4- است.
در این لحظه مایکل پیرمرد ریش درازی را که پیراهن و تنبان خاکستری به تن و دستار سفیدی به سر داشت ، دید که یک صندلی را که یک پایه اش شکسته بود به پشتش طناب پیچ کرده بود و می دوید. از پشت او چند نفر دیگر با پیراهن تنبان های یخن کنده و پاره و خاک آلود می دویدند. یکی شان که دستار سیاهی به سر داشت و یک چشمش هم کور بود ، یکی از پایه های صندلی به دستش افتاده بود و می کشید. نفر دیگر که کله طاسش زیر آفتاب برق می زد ، در حالیکه عرق می ریخت ، پایه شکسته صندلی در دستش بود. نفر آخری هم که ازپشت آنها نفس نفس زنان می دوید و چشم های بادامی اش از پشت عینک تنگتر دیده می شد ، گوشه ای از دامن پیراهن مرد کله طاس به دستش بود.
مایکل با تعجب پرسید:
- اینها اینجا چکار می کنند؟ این پرروفیسور اینجا هم از صندلی دست بردار نیست؟! حامد غلط را ببین چطور پای برهنه می دود.
سید علی با تمسخر گفت:
- آره بابا، از همان روزی که اینها را آورده اند اینجا ، سر این صندلی دعوا دارند. به جای اینکه اینها از این صندلی خیر ببینند ، صندلی از اینها سواری می گیرد. یک روز پرروفیسور به خودش می بندد ، بقیه دنبالش می دوند. روز دیگر حامد خودش را به آن می بندد و دیگران با او دست به گریبان هستند. راستی برایت بگویم که این حامد از اول اینجا نبود ، در1- بود. اما وقتی شنید پرروفیسور را صندلی به پشت اینجا آورده اند ، خودش درخواست کرده که او را هم به 3- بیاورند. چند بار گفتم که بنشینید نوبتی کنید. هر روز یکی تان به آرامی سر این صندلی بی صاحب بنشینید و این قدر برزخ و برزخی ها را عذاب ندهید. اما کجا گوششان بدهکار است. بالای سر اینها همان «جورج پسر» باشد بهتر است.
در این وقت مثل اینکه چیز مهمی به خاطرش رسیده باشد ، سیدعلی پرسید:
- راستی ، از جورج خبر داری؟ او کجاست؟
مایکل جواب داد:
- آره یک خبرهایی دارم. شنیدم پدر و پسر هردو در 5- هستند. مثل اینکه پسره هنوز دنبال محور شرارت و سازندگان بمب اتم و این طور چیزها می گردد. راستی ناقلا! بگو ببینم با بمب اتم چکار کردی؟ اصلاً چیزی درست کردید یا نه؟
سیدعلی خان که عینکش را درآورده بود ، دوباره آن را به چشم گذاشت و آه بلندی کشید و گفت:
- نه بابا، یک کوچولو اندازه یک توپ پینگ پنگ درست کرده بودیم. خیر سر این محمود گ... شده اگر گذاشت یک آب خوش از گلویمان پایین برود.
مایکل با تعجب پرسید:
- چطور مگر؟
- از دست خالی بندی هایش دیگر. یک گوشت کوب درست می کردیم ، می رفت جار می زد که ما موشک دوربرد درست کرده ایم. سماور درست می کردیم ، می گفت زیردریایی اتمی داریم. جاروبرقی می ساختیم می گفت ما فضاپیما ساختیم. این بود که استکبار جهانی را به خاطر هیچ و پوچ حساس کرد. دست آخر هم وقتی بعد از کلی بروبیا و کره راببین و پاکستان را ببین ، یک دانه توپ پینگ پنگ درست کردیم ، همین محمود پایش را در یک کفش کرد که باید در زیرزمین خانه او امتحان کنیم. که مثلاً افتخارش نصیب خودش شود. هرچه گفتم بابا این زیر زمین یک وجبی تو را داخلش نمی شود یک بادکنک ترکاند چه رسد آزمایش بمب ، می زنی تبار و دودمانمان را برباد می دهی. اما گوش نکرد. و وقتی هم اکبر گفت: زیرزمین خانه من که به اندازه ده تا زمین فوتبال جا دارد برای این کار مناسبتر است، محمود بدتر لج کرد. هـ...ی مایکل ، اینکه می گویند رفیق قدیمی ترش خوب است واقعاً راست است. من و این اکبر 52 سال بود که رفیق گرمابه و سرمابه بودیم. نمی دانم چطور شد که او را رها کردم و عقلم را دادم دست این پسره محمود. نتیجه اش را هم که همه دیدند. خلاصه سرت را درد نیاورم ، وقتی دید محمود کوتاه بیا نیست ، اکبر هم قهر کرد و دیگر نیامد. ما هم مجبور شدیم آن توپ پینگ پنگ را در زیرزمین خانه محمود امتحان کنیم. امتحان کردن همان و برباد رفتن دودمانمان همان. الان هم که می بینی اینجا هستیم ، از دیوانه بازی های محمود است. وگرنه من به خاطر مصالح نظام تا پنجاه سال دیگر ولکن مقام رهبری نبودم.
در حین صحبتهای آنها جمعیت منازعه کننده برسر صندلی بازهم از کنار آنها گردوخاک کنان عبور کرد. این بار حامد ، صندلی یا همان چوکی شکسته را به خود بسته کرده و کله طاسش زیر آفتاب برق می زد و دیگران با لباسها ی پاره و پرخاک با او دست به گریبان بودند. مایکل جکسن با دیدن مأمورانی که به طرف او می آمدند ، رو به سیدعلی خان گفت:
- خب ، من دیگر باید بروم.
همینطور که مایکل به راه افتاد، سیدعلی از پشت سرش صدا زد:
- مایکل ، می خواستم خواهشی از تو بکنم
- ها،بگو سید.
- می خواستم بگویم اگر دوباره این طرفها آمدی ، دیگر این آهنگ « Bad » را نخوانی. حالا آن دنیا هرچه بوده ، گذشته . اینجا ناسلامتی همسایه ایم.
مایکل همینطور که به دنبال مأموران می رفت، گفت:
- حالا ببینیم چطور می شود.
