دیروز شنبه بیش از هر وقت دیگر وقت دیگر فروش گل داشتیم ، حتی از روز والنتاین هم بیشتر. هرکسی می آمد چند شاخه گل یا یک دسته و یا یک سبد گل می خرید. یادم افتاد که فردا روز مادر است. می بینی این مردم هرچقدر که کم عاطفه نشان می دهند اما این گل خریدن نشان یک چیز نازک در اعماق قلبشان است، آن هم نسبت مادر.
از همان دیروز به این فکر بودم من که نمی توانم از این راه دور و به قول خودت دیار غربت برایت گلی پیشکش کنم ، چطور تحفه کوچکی نثارت کنم. شاید از تنبلی شاید هم از خسیسی همین ساده ترین کم خرج ترین راه را انتخاب کردم تا با نوشتن این چند کلمه تشکر ناچیزی کرده باشم از تو بهترین گل باغ آفرینش هستی.
مادر خوبم ،
سال پیش نوشتم که برای وصف تو جمله ها و واژه ها کفایت نمی کنند. حالا می بینم که برای تشکر از این همه خوبی ، فداکاری و مهربانی هم قافیه کلام سخت در تنگنااست. چطور تشکر کنم از درد جانکاهی به خاطر من کشیدی ، از خوابهایی که بر خود حرام کردی ، از آسایش هایی که از آنها چشم پوشیدی ، از سالهای عمری که خاکستر نمودی تا نهال نوپای عمر من جان بگیرد و بارور گردد ، جز اینکه بگویم هر سپاسگزاری برای این همه باز هم کم است.
از راه دور دست خسته ات را می بوسم. گزند فلک از تن و جان رنجورت دور باد.

از وقتی که با اولین گریه ام لبخند بر لبانت نشست ، همیشه در ستایشت در مانده ام. تکیه نمودن به بازوی ناتوان واژه ها نیز حق ستایش وتکریم تو را ادا نمی کند. چرا که هرکدام را که در مقابل بزرگی تو می گذارم چون ذره ای ناچیز است. و هریک را که برای وصف مهربانی تو فرا می خوانم اظهار عجز می کند. برای پیمانه کردن فداکاری ات اما هیچ واژه ای جرأت پا پیش گذاشتن ندارد ، خوب می دانند که اگر همه یکجا شوند باز هم بر دریای بیکران فداکاری تو حبابی بیش نخواهند بود.
وقتی از میان انبوه واژه های گریزان «فرشته» را صدا می زنم با شرمندگی پای پس می کشد : «من ، من یک فرشته ام ، تنها پیمانه ای کوچک از مهربانی. مادر بودن اما از تحمل شانه های ناتوان من خارج است.» چگونه تو را وصف کنم وقتی اینگونه قافیه کلمات در تنگنا قرار می گیرند. جز اینکه بگویم تو «مادری» ، همین تنها واژه ای است که مرا برای ستایش تو تنها نمی گذارد.
...ای کاش می شد با بوسه بر دست هایی که خود آئینه رنج سالهای پر ملال تو است ، شبنمی از دیدگان شکرگزارم نیز بر گرمی دستانت بیافشانم.
