مرا روزی گرم در آغوش خواهی کشید.
این را نه من که گذر پرشتاب لحظه ها می گوید. هر سال نه که هر روز هم نه بلکه هر ساعت و دقیقه که می گذرد به تو نزدیک تر می شوم. همین حالا همین لحظه یک ثانیه ، دو ثانیه و سه ثانیه دیگر به هم آغوشی با تو نزدیک تر شدم. به هم آغوشی توئی که معشوقه ام نیستی و محبوبم نبوده ای. هر لحظه من به تو نزدیک تر می شوم یا تو به من ، به منی که از تو گریزانم. ضرب آهنگ ثانیه شمار ساعت دیواری که سالهاست بر سرم می کوبد ، دم به دم نوید وصال تو را می دهد. هر غروب که از راه می رسد ، گامی دیگر مرا به حجله آراسته تو که دیرگاهی است در آن به کمین نشسته ای نزدیک می کند. و هرگاه که شب قطیفه سیاهش را بر زندگی مردمان می کشد ، حلقه تنگ بازوان عریانت را بر گردنم و سردی لبهای پر هوست را بر لبهایم احساس می کنم.
و من از هم آغوشی تو در گریزم با پاهایی که اما از آغاز در بندشان کشیده ای.
هرچند می بینم که
مـرا
روزی
گـرم
در آغوش خواهی کشید وقتی که
سرد سردم.
