﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>نیســتان</title>
    <description>کز نیستان تا مرا ببریده اند   از نفیرم مرد و زن نالیده اند</description>
    <link>http://nayistan.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>باقر عادلی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 05 Mar 2012 22:35:34 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>پایان شغال</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شغال بینوا مثل باد می گریزد . آرزو می کند کاش خدا به جای این شامه تیز و پوست نرم و دردسرساز چهار پای تیزرو دیگر برایش می بخشید تا در چنین موقعیت خطیر به کارش می آمدند و او را از دست باغبان غضب ناک که حالا شکارچی قهار او شده است ، می رهانیدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شغال می دود و شکارچی هم چنین. اما در سرنوشت شغال گویا غیر از بداقبالی چیزی نوشته نشده است. آخر چرا باید او در دشت به این بزرگی مستقیم به طرف پرتگاه بدود. خوب&amp;nbsp; این که می گویند وقتی ترس و خشم بر آدم غلبه کرد عقل از کار می ماند ، بی دلیل نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شغال وقتی درمی&amp;nbsp;یابد به پایان راه شوم زندگی اش رسیده است که خود را بر لبه پرتگاه می بیند. پیش رو دره ای پرسنگلاخ و پشت سر ، شکارچی&amp;nbsp;و لوله تفنگی که که&amp;nbsp;حالا دهان سیاهش چون اژدهای خشمگین آماده آتشباری است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شغال مأیوسانه به شکارچی اش می بیند و با نگاه&amp;nbsp;التماس گرش می خواهد بگوید&amp;nbsp;&amp;laquo; من تنها از دروازه باغ سرک کشیدم . به خدا هیچ یک از مرغ هایت را ندزدیده ام. می توانی آنها را شمارش کنی.&amp;raquo;&amp;nbsp;باغبان&amp;nbsp;که به محض دیدن شغال به سوی تفنگش دویده است ،&amp;nbsp;واضح است که وقتی برای شمارش مرغ هایش نداشته است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;شغال ملتمسانه به چشمان پر از خشم شکارچی می بیند و شکارچی از زیر ابروهای سفیدش که قسمتی از آن تفنگ را هم در بر گرفته است ، در امتداد لوله سیاه&amp;nbsp;اسلحه اش&amp;nbsp;به چشمان شغال می نگرد که هر لحظه منتظر سرفه تلخ تفنگ است. وقتی از التماس نتیجه ای نمی بیند ، از سر ناچاری و درماندگی دندانهایش را به هم می ساید و با غرشی که&amp;nbsp; نه به غرش شیر ، نه پلنگ و نه کدام درنده دیگر شباهتی دارد، کوشش می کند که مگر ترسی در دل شکارچی بیافکند ، اما تنها نتیجه ای که دارد نزدیکتر شدن انگشتان مرد به ماشه تفنگ است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شغال به شکارچی و تفنگ می بیند و باز&amp;nbsp;نگاهی به دره که حالا پشت سرش قرار دارد و ژرفای مخوفش را کاملاً زیر پایش احساس می کند ، می اندازد. با خود می گوید اگر اختیار زنده ماندن ندارم ، روش مردنم را که می توانم انتخاب کنم. چرا به خاطر مرغی که نخورده ام ، پوست باارزشم باید به دست این آدم بی رحم بیافتد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nayistan.persianblog.ir/post/74</link>
      <author>باقر عادلی</author>
      <comments>http://nayistan.persianblog.ir/comments/134536/9062473/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-134536.post-9062473</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 22:35:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیب ها</title>
      <description>&lt;p&gt;عجب دستگاهی است این صندوق های اسکنردار. دوازده ساعت پشتش می نشینی و&amp;nbsp; او&amp;nbsp; با هر صدای &amp;laquo;بیب&amp;raquo; پولی از چند راپن* گرفته تا چند صد فرانک به حساب (یا همان جیب الکترونیکی) صاحب فروشگاه می ریزد و با هریک از همین &amp;laquo;بیب&amp;raquo; هایش میخی بر اعصاب و روان تو می کوبد.&amp;nbsp; و تو بی توجه به این &amp;laquo;بیب&amp;raquo; های روان خراش باید مشتری هایی را که مانند گله بز و گوسفند صف کشیده اند&amp;nbsp;تا باقیمانده پولی را که در جیب شان سنگینی می کند ، به کام صندوقی که هیچگاه سیر نمی شود ، بریزند ، با لبخند خوش آمد بگویی و با همین لبخند این مالباختگان را که پیروزمندانه کراچی (چرخ خرید) انباشته از اجناس را به سوی دروازه خروجی می رانند ، بدرقه کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از دوازده ساعت گوش دادن به این &amp;laquo;بیب&amp;raquo; ها و بعد از اینکه هزاران فرانکی را که از لمس آنها تنها چرکشان بر دستهایت به جا مانده است ، تحویل داده ای&amp;nbsp;پای از فروشگاه سومین سرمایه داران&amp;nbsp;جهان بیرون&amp;nbsp;می گذاری و جثه استخوانی ات را همراه&amp;nbsp;کوه گران خستگی که برا آن سنگینی می کند ، به داخل اتاقک آهنی چهارپا (از نوع لاستیکی) که&amp;nbsp; مانند خرک با وفایی ، که مثل خودت او هم استخوانی است ، از صبح تا غروب انتظارت را کشیده است ،&amp;nbsp; می اندازی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرکب خاموش را به ناله&amp;nbsp;وامی داری&amp;nbsp;و به شتاب می تازانی گویا هرچی امروز از این بیب ها بر اعصابت رفته است ، می خواهی بر سر این&amp;nbsp;ارابه بی زبان بیاوری. به این امید به سوی خانه می رانی که با دیدن لبخند پرمهری که پس از صدای زنگ&amp;nbsp;از میان دروازه نمایان می شود ،&amp;nbsp;از زیر بار تمام خستگی&amp;nbsp;که&amp;nbsp;شانه های نحیفت را می فشارد ، رها شوی. و&amp;nbsp; تنین&amp;nbsp; گوش نواز &amp;laquo;سلام عزیزم&amp;raquo; همه آن &amp;laquo;بیب&amp;raquo; هایی&amp;nbsp;را که در تمام روز بر روی روانت پایکوبی کرده اند ، را به پستوی فراموشی بسپارد. و دستهایی که برگردنت حلقه می شوند و لبهای ارغوانی که بر لبهایت فشرده می شوند ،&amp;nbsp; غنچه قلب پژمرده ات را طراوتی دلپذیر ببخشد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آشپزخانه ، از یخچال از مایکروویو و از همه جا می شنوی: &amp;laquo;بیب&amp;raquo; ، &amp;laquo;بیب&amp;raquo; ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;*راپن: یکصدم فرانک واحد پول سوئیس&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nayistan.persianblog.ir/post/73</link>
      <author>باقر عادلی</author>
      <comments>http://nayistan.persianblog.ir/comments/134536/9048508/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-134536.post-9048508</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Mar 2012 23:50:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لذت عمرافزا</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;از نظر بسیاری از مردم شاید ، تنها ثمره و خاصیت &amp;nbsp;برقراری رابطه جنسی (جدا از تولید نسل) براورده شدن نیاز و غریزه جنسی باشد که با به دست آمدن لذت گذرای آن حاصل می گردد. اما جالب است بدانید که همین کامگیری کوتاه و زودگذر اگر اصولی و به طور صحیح صورت بگیرد ، می تواند حتی خواص درمانی بر تن و روان انسان داشته باشد. البته بسیاری از مردم از این خواص درمانی ناخودآگاه بهره می برند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;تحقیق و بررسی که توسط دکتر کورت سایکوفسکی &amp;laquo; Kurt Seikowski &amp;raquo; محقق برجسته دانشگاه لایپزیک انجام گرفته نشان دهنده اثر شفابخشی رابطه جنسی (&amp;nbsp;Sex) است. از جمله دردهای انقباضی ناحیه پشت گردن و یا برخی کمردردها یی که ناشی از انقباضات عصبی می باشند و همچنین اقسامی از سردردها می توانند به دین طریق برطرف گردند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&lt;img style="margin-right: auto; margin-left: auto; display: block;" src="http://i42.tinypic.com/33jtima.jpg" alt="" height="269" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;بر اساس این تحقیق یک ارتباط جنسی عاشقانه که به طور منظم صورت بگیرد بر متابولیسم بدن تأثیر سازنده و مستقیم دارد ، گردش خون را تسریع می بخشد و تنفس را عمیق و تنظیم می کند و همچنین سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند. و بالاخره&amp;nbsp; مهمتر از همه اینکه در یک برآیند کلی می تواند باعث طولانی تر شدن عمر انسان گردد. در همین رابطه یک آمار &amp;nbsp;تحقیقاتی نشان داده است که امید به زندگی در میان کسانی که با یک شریک جنسی زندگی می کنند در مقایسه با افرادی که همیشه به صورت مجرد زندگی کرده اند ، حدود ده سال بیشتر است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nayistan.persianblog.ir/post/72</link>
      <author>باقر عادلی</author>
      <comments>http://nayistan.persianblog.ir/comments/134536/8998999/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-134536.post-8998999</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Feb 2012 15:29:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشفتگی واژه ها</title>
      <description>&lt;p&gt;آن قدر گفتنی دارم که نمی توانم هیچ بگویم. آن قدر فریاد دارم که صدایم در گلوگاه سکوت خفه شده است. فریاد سکوتم را می شنوی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دانم چرا این قدر از هم دور شدیم. تو بی وفا شدی یا من بی پروا و بازیگوش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما دلتنگی که این روزها بر شانه های نحیف تنهایی ام سنگینی می کند ، همدم همیشگی گردیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از تنهایی گفتم. چه واژه آشنایی. گویا صدای ناله اش&amp;nbsp;را همین امروز صبح نه همین ساعتی قبل و یا نه همین لحظه پیش از میان دندانهای سیاه کیبورد پیش رویم شنیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی چرا این قدر از هم دور می شویم. تو گریزپا شدی یا من از پا افتاده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از دلتنگی گفتم. آه! چقدر این روزها به هم مأنوسیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا به این حد از هم فاصله گرفته ایم. تو آغوش نمی گشائی یا من غریبی می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رد پریشانی ام را در آشفتگی کلمات می بینی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nayistan.persianblog.ir/post/71</link>
      <author>باقر عادلی</author>
      <comments>http://nayistan.persianblog.ir/comments/134536/8988447/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-134536.post-8988447</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Feb 2012 01:16:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از ژرفای اندوه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دست های مهربان و تکیده ات&amp;nbsp;- که خود کتابچه مشروحی از زندگی پرمحنت و رنج زنی مقاوم و صبور بود -&amp;nbsp;را که بر سرم می کشیدی آرامش به وجودم باز می گشت. چه آن زمان که&amp;nbsp;گریان از جفای همبازیان و همسالان به دامنت پناه می بردم و چه آن وقتی که دیگر خود را کودک نمی دانستم و شانه به شانه مردان می سائیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;بی بی جان!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چقدر دلم تنگ شده&amp;nbsp; برای آن وقت هایی که می گفتی قرآن و رحلم&amp;nbsp;را بیاور که چند آیه اش را بخوانم- همان قرآن پاکستانی چاپ مخصوص به خودت که آن را به خاطر رسم الخط&amp;nbsp;ساده و چاپ درشتش&amp;nbsp;&amp;nbsp;بر رسم الخط عثمان طه و قرآن های سعودی&amp;nbsp;چاپ ترجیح می دادی-&amp;nbsp; قرآن را ،به سفارش خودت، با دو دست از روی تاقچه بر می داشتم و می بوسیدم و به تو می دادم . و تو زیر نور کم سوی هریکین (فانوس) به ترنم گوش نوازی به قرائت می نشستی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در این &amp;nbsp;شش- هفت سال دوری و غربت همیشه به این&amp;nbsp;امید و انتظار&amp;nbsp;بودم که شاید بار دیگر بتوانم سر بر دامنت بگذارم تا&amp;nbsp;دست های نوازشگر و صدای منقبت خوانت آرامشی را که سالهاست از آشیانه دلم پر کشیده است به این ویرانه&amp;nbsp; باز گرداند&amp;nbsp;. اما حالا &amp;nbsp;می بینم که دیگر هیچگاه این امید و آرزو برآورده نخواهد شد. که تو دیگر دست نیافتنی شدی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://tinypic.com?ref=14bkohy" target="_blank"&gt;&lt;img style="float: left;" src="http://i51.tinypic.com/14bkohy.jpg" alt="Image and video hosting by TinyPic" width="300" height="302" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهل روز است که از خاکیان بریدی و همنفس ملکوتیان شدی. تو که روزی با اولین گریه ات خنده و شادی بر&amp;nbsp; چهره مضطرب و منتظر&amp;nbsp;زن و مردی به ارمغان آوردی ، با آخرین لبخندت&amp;nbsp;جمعیتی را گریان و&amp;nbsp;سیاه پوش&amp;nbsp;کردی. و من می دانم اکنون بیشتر از آنچه من بهانه برای غم و غصه دار شدن دارم ، تو دلیل برای شادمانی داری.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روحت شاد که می دانم جز این&amp;nbsp;&amp;nbsp;نیست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nayistan.persianblog.ir/post/70</link>
      <author>باقر عادلی</author>
      <comments>http://nayistan.persianblog.ir/comments/134536/8182922/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-134536.post-8182922</guid>
      <pubDate>Fri, 21 Oct 2011 20:55:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تن های تنها</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به ظاهر با هم و در میان یکدیگر زندگی می کنیم یعنی زندگی اجتماعی داریم . اما از این زندگی اجتماعی چیزی که در این روزگار باقی&amp;nbsp; مانده داد و ستد آن است : خرید و فروش. در واقع ضروریات و نیازها ما را ناگزیر از ارتباط نموده است. اگر این نیازها نبود ما چند میلیارد آدمی زاده تنها بودیم. که در واقع هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nayistan.persianblog.ir/post/69</link>
      <author>باقر عادلی</author>
      <comments>http://nayistan.persianblog.ir/comments/134536/6979562/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-134536.post-6979562</guid>
      <pubDate>Mon, 30 May 2011 20:00:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شیدایی و جنون</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;تو تنها عشق من هستی...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;تو تنها دلیل زندگی من هستی...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;تو تنها بهانه زندگی ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;بدون تو زندگی من هیچ است ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;اگر به عشقم جواب ندهی خودم را می کشم...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;اگر با من ازدواج نکنی تا آخر عمر...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;اگر به کسی جز من فکر کنی می کشمت...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;اگر با کسی غیر از من ازدواج کنی روزگارت را ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نظیر این جمله های عاشقانه(!) شاید در زندگی بسیاری از ما زمانی تکرار شده و یا می شوند. دوستی های دیوانه وار و عشق های جنون آمیز و علایق ظاهراً ناگسستنی. اما به راستی چه می شود که برخی از این عشق و شیدایی ها به فرجام های تلخ می انجامند.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خودکشی ، رقیب کشی و یا معشوق کشی از جمله فرجام های تلخ قابل ذکر هستند. این پدیده ها در جوامع ما مسائل جدیدی نیستند بلکه از دیرباز و در هر زمان به یک نحوی بروز می یافته است. اگر یک زمانی قمه و غداره اسباب کار بوده اند امروز تفنگ و خودرو و همچنین تیزاب(اسید) ایفا گر این نقش شوم هستند. به ویژه عمل پلید اسیدپاشی در این چند سال اخیر در افغانستان و ایران بسیار رایج گردیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در افغانستان البته اسیدپاشی محدود به ماجراهای عشقی و ناموسی نبوده است بلکه در مواردی این عمل از سوی بنیادگراهای طالبان بر علیه دختران معصوم که جرم شان تنها کسب دانش و رفتن به مکتب(مدرسه) بوده است صورت گرفته است. ما اما در این یادداشت به این بعد قضیه نمی پردازیم که خود جای تأمل و بحث بسیار دارد. در این یادداشت چنانکه در نوشته پیشین &amp;laquo;جنایت و مکافات&amp;raquo; وعده داده شد نگاهی داریم به برخی علت های خشونت های عشقی و ناموسی در جوامع ما.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای رفتار شناسی یک مجرم راههایی چون بررسی پیشینه شخص و سیر آموزشی و تربیتی وی از یک سو و همچنین رفتارشناسی خانوادگی و ارتباط بین اعضای خانواده به عنوان اولین بستر تربیتی فرد و همچنین مدرسه و دوستان به عنوان دیگر عوامل جهت دهنده رفتاری فرد از سوی دیگر می تواند مورد بررسی و کنکاش قرار گیرد. اما وقتی صحبت از یک پدیده رفتاری شایع در جامعه است باید در قدم اول به واکاوی اجتماع و سنت های حاکم بر آن پرداخت. به نظر من یکی از ریشه های بروز خشونت های عشقی و ناموسی خصلت های ویژه رفتاری حاکم بر اجتماع ما است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://i53.tinypic.com/25ga420.jpg" alt="" width="356" height="238" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از ویژگی های مردمان ما و کلاً جوامع شرقی (به استثنای برخی کشورهای خاور دور که متأثر از مدرنیسم و زندگی صنعتی الگوی رفتاری آنها نیز دچار تحول گردیده است.) خون گرمی و سرشار از احساس بودن ما است. این ویژگی در ابعاد مختلف زندگی مردم مشهود است. از روابط عاطفی شدید (مثبت و منفی) بین افراد در جامعه کوچک خانواده گرفته تا آثار ادبی نویسندگان و شعرای ما. اگر دقیق تر نگاه کنیم احساسات و عواطف (که عمده آنها در قالب عشق متبلور شده اند)در آثار شعرای بزرگ ما بیشتر از هر جای دیگر نمود و بروز یافته است. نه تنها در آثار عرفانی و اشعار و غزلیات عاشقانه بلکه در آثاری که ظاهراً تنها حماسی به نظر می رسند مانند شاهنامه فردوسی باز هم می بینیم که سرشار از احساسات و عواطف و بیان روابط عاطفی با توصیفات دراماتیک خاص خود می باشد. این شاعران و نویسندگان برخاسته از همان اجتماع هستند. به عبارت دیگر آنها آینه اجتماع و مردمی هستند که در میان آن زندگی می کرده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ما مردم زود عاشق می شویم ، زود دل می بندیم ، زود به ترحم می آئیم و زود به خشم می آئیم. و همچنانکه عشق ما آتشین و گدازنده است نفرت ما هم سوزاننده و&amp;nbsp; بربادکننده است. این ویژگی خونگرمی و احساسی بودن به اشکال مختلف خود را در زندگی فردی و اجتماعی ما نمایان می سازد. در این میان شاخصه هایی چون غیرت ، تعصب(خانوادگی ، قومی و نژادی ، ملی و مذهبی و ...) و غرور و نام و ننگ و ... چیزهایی است که این مردم خونگرم را به آسانی در مواجهات مختلف به هیجان می آورد: به طور مثال یک تصادف ساده و کم خسارت خودرو که ممکن است در هرکجای دنیای امروز اتفاق بیافتد ، در میان مردم ما بسیار وقت ها منجر به یک منازعه و درگیری فیزیکی بین طرفین می گردد که بسا خساراتی بسیار بیشتر از زیان ناشی از تصادف به بار می آورد. و یا در مورد دیگر برادری با خواهرش و یا شوهری همراه همسرش در خیابان در حال گذر هستند که از بد حادثه مرد دیگری (حال جوان یا میانسال چندان تفاوتی نمی کند) نگاهی ( از روی کنجکاوی یا زیبادوستی و یا هوس و یا هر چیز دیگر که اسم آن را بگذاریم) به چهره خواهر و یا همسر مربوطه می کند. خوب دیگر شما از من بهتر می دانید که در بسیاری موارد این جرقه یک نزاع و درگیری شدید خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بنابراین خونگرم بودن مردم ما هرچند که مزیت های مهمی نیز دارد ، می تواند یکی از عوامل بروز ناهنجاری های اجتماعی و خشونت هایی که با روابط عاطفی ، عاشقانه و یا ناموسی مرتبطند ، باشد. البته در اینجا منظور از عشق هرآنچه که از آن با عنوان عشق یاد می گردد ، می باشد و در صدد تفکیک عشق واقعی از دروغی نیستم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی دیگر از علت های بروز سوانحی نظیر اسیدپاشی شاید فرهنگ مردسالاری حاکم بر این جوامع باشد که نه تنها بر روابط مردم عامه بلکه دربین عده ای از تحصیل کردگان و دانشگاهیان نیز هنوز حکم فرما است. تا جائیکه این مردسالاری نهادینه شده به مرد این اجازه را می دهد که نسبت به زن احساس تملک کند هرچند این احساس تملک ظاهراً با زبان عاشقانه بیان گردد. اما باز هم یک احساس مالکیت و اختیار است: &amp;laquo; تو فقط مال من هستی ، نمی توانی به کس دیگری تعلق داشته باشی ...&amp;raquo; این احساس تملک (نه احساس تعلق) نسبت به زن&amp;nbsp; ، همراه با خودخواهی (نه معشوق خواهی) باعث می گردد که در صورت دریافت پاسخ منفی از سوی زن ،گاه دست زدن به اقدامات انتقام جویانه از وی در دستور کار به اصطلاح عاشق دلشکسته قرار بگیرد:&amp;laquo; حالا که از من نیستی حق نداری مال کس دیگری هم باشی.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مسائلی که بیان گردید ، تنها برخی از علل بروز ناهنجاری هایی چون اسیدپاشی و مانند آن می باشد و نه تمام علتها. واضح است که این معضلات ریشه در عوامل مختلف دارد. مسائلی چون ساختار سنتی و مذهبی جامعه و خانواده ها و اعمال محدودیدهای شدید بر روابط دختران و پسران و یا نابسامانی ها و بحران های اجتماعی و اقتصادی که افسردگی و استرس و فشار را بر مردم و به ویژه جوانان تحمیل می کنند و بسیاری عوامل دیگر نیز در بروز این ناهنجاری های نقش دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و همانطور که اشاره شد این عوامل&amp;nbsp; مشترکی است که منجر به پدیده های ناخوشایند خشونتهای عشقی می گردد و ریشه در اجتماع دارد. اما عواملی نیز دخیل است که فردی است و در&amp;nbsp; هر حادثه متفاوت و برخاسته از مشکلات و بحرانهای رفتاری شخص مجرم و یا تنش های حاکم بر طرفین منازعه است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nayistan.persianblog.ir/post/68</link>
      <author>باقر عادلی</author>
      <comments>http://nayistan.persianblog.ir/comments/134536/6888403/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-134536.post-6888403</guid>
      <pubDate>Thu, 19 May 2011 14:09:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جنایت و مکافات</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;صدور حکم قصاص برای مجید موحدی شخصی که چند سال پیش با پاشیدن تیزاب (اسید) به صورت هم دوره ای دانشگاه و به اصطلاح معشوقه اش باعث نابینا شدن هردو چشم و سوختگی شدید صورت وی گردید ، در این روزها بحث و نظرهای زیادی را برانگیخته است. از سازمانهای حقوق بشری تا مقامات سیاسی و مردم عادی نظرات موافق و مخالف در این زمینه داده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://i55.tinypic.com/2jdg87r.jpg" alt="" width="386" height="229" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از پدیده هایی که در این سالها به عنوان یک معضل اجتماعی در برخی جوامع از جمله در ایران و افغانستان شاهد هستیم ، مسئله اسیدپاشی است که متأسفانه طی سوانح مختلف منجر به آسیب جسمی و روحی عده ای از مردم مخصوصاً دختران و زنان جوان گردیده است. در این موضوع دو مسئله عمده قابل بررسی است: یکی قضیه خاص مربوط به این دونفر و حکمی که در این زمینه صادر&amp;nbsp; گردیده است. و دیگری موضوع کلی و همچنین علل و عواملی که باعث رخ دادن چنین وقایع دردناکی می گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در این یادداشت صرفاً نگاهی دارم به این مورد خاص و حکم مربوطه و برداشت شخصی خودم را از این مسئله به عنوان یک فرد عادی و البته نه کارشناس و حقوقدان بیان می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مهمترین فاکتور در این پرونده که گاه در اظهار نظرها نادیده گرفته می شود ، قربانی این جنایت است. چرا که او تنها کسی است که این ضایعه زندگی او را برای مدتی به درازای عمرش دچار دگرگونی نموده است. در نتیجه هرگونه اظهار نظری بدون در نظرداشت وضعیت&amp;nbsp; قربانی و صدماتی که وی به آن دچار گردیده است ، دقیق و منصفانه نخواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;قصاص یکی از مسائلی است که در قرآن به صراحت به آن اشاره شده است&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt;. اما نکته ای که در اینجا حائز اهمیت است این است که قصاص بر خلاف آنچه که برخی تصور دارند ، به عنوان یک حکم در قرآن نیامده است. بلکه به حیث یک حق برای قربانی به رسمیت شناخته شده است. این به این معنی است که مطابق نص قرآن این حق به فرد یا وراثی که از جنایتی آسیب دیده اند ، داده شده است تا با جانی به همان نحو و میزانی که وی مرتکب شده است ، مقابله به مثل کنند. اما در همان موردی که قرآن قصاص را حق افراد دانسته است ، به موارد جایگزین اشاره کرده است ، مانند قبول دیه به جای قصاص و یا مهمتر از همه عفو و گذشت از عامل جنایت که آن را نیکوتر از همه دانسته است. حتی در موردی قرآن اشاره دارد که اگر کسی فردی را از مرگ برهاند مانند این است که همه مردم را زندگی بخشیده باشد&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;( سوره مائده آیه 32)&lt;/span&gt;. که مسلماً گذشت از حق مسلم قصاص نفس خود نمونه بارز زندگی بخشیدن است ، البته اگر باعث تشویق و تههییج جانی نگردد و پرواضح است که چنین عفو و گذشت بیشتر در مورد مجرمی است که به صورت اتفاقی مرتکب جنایتی می گردد و پس از آن مراتب ندامت و پشیمانی وی آشکار است. و طبیعتاً در مورد جانیان حرفه ای مسئله متفاوت است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگر از منظر عدل و داد هم به این قضیه نگاه کنیم ، واضح است جانی ، مجید ، آگاهانه و با قصد قبلی و حتی با برنامه ریزی قبلی به این عمل دست زده است ، و هیچگونه احتمال خبط و خطا در این مسئله دیده نمی شود(مگر اینکه نامبرده از بیماری روحی و روانی به تکلیف بوده است که مسلماً این مسئله در طی مراحل دادرسی این پرونده توسط پزشکان مورد بررسی قرار گرفته است.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;با توجه به این موضوع و اینکه قربانی این حادثه ، آمنه، در نتیجه این جنایت دچار صدمات و خسارات عمیق و غیر قابل جبران دوام داری گردیده است که باید تا پایان عمر از آن رنج ببرد ، مقتضای عدالت است که برای وی این حق را قائل شویم تا در مورد جانی عمل مشابه وی را اجرا نماید تا او -که مسلماً قادر به جبران خسارات و برگرداندن سلامتی آمنه نمی باشد- خود نیز نتیجه جنایت فجیع خویش را به دوش بکشد. شاید برخی بگویند که این مسئله درد&amp;nbsp; و خسارت آمنه را جبران نمی کند. این حرف منطقاً حرف درستی است اما متأسفانه نمی تواند این حق را از قربانی بگیرد. چرا که همانطور که گفتیم در اینجا عامل محوری قربانی است و همه عوامل و موارد دیگر به دور این محور موضوعیت پیدا می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بنا براین اگر قربانی جنایت بگوید &amp;laquo; حالا که جنایت کار در قبال من جنایتی روا داشته است که به هیچ عنوان قابل درمان و جبران نیست ، من می خواهم در حق او همان کار صورت بگیرد تا او خود نیز رنج و عذابی را که من تا پایان عمر - در نتیجه جنایت او _ می کشم احساس کند.&amp;raquo; کسی نمی تواند او را ناحق بداند. البته برای ما که خود در موقعیت وی نیستیم شاید گفتن این حرف آسان باشد که قصاص درست نیست و نباید این عمل انجام بگیرد . بسا اینکه من خودم به عنوان یک انسان با قصاص آن هم به اشکال اینچنین فجیع موافق نیستم. اما نمیتوانم به خود این اجازه را بدهم که بگویم قربانی مظلوم این جنایت چنین حقی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این قصاص هرچند از منظر دادخواهی و عدالت حق مسلم آمنه است اما از نگاه منطق و&amp;nbsp; از بعد سازندگی اگر نگاه کنیم می بینیم که متأسفانه نتیجه مثبتی در پی ندارد. هرچند با اجرای قصاص مجرمی طعم تلخ جنایتش را می چشد و در واقع بهای عمل زشتی را که روا داشته است می پردازد ، اما متأسفانه نه تنها هیچگونه خسارتی از دختری که جوانی و زیبائی و زندگی اش را باخته است ، جبران نمی گردد ، بلکه یک معلول و نابینای دیگر به جامعه افزوده می گردد. بنابراین این تنبیه نه تنها جنبه مثبت و سازنده ندارد بلکه مخرب و هزینه زا نیز هست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما این دلیل نمی گردد که قربانی را به حال خود رها کرده و مجرم مجازات نگردد. یکی از گزینه های جایگزین قصاص شاید بتواند این باشد که جنایت کار به حبس طویل المدت البته نه در زندانی مشابه هتل و یا خانه بلکه در زندانی با حداقل امکانات و ضروریات زندگی و &amp;nbsp;همچنین مشغولیت به کارهای شاقه نظیر معادن و یا امثال آن محکوم گردد. و ملزم به پراخت هزینه درمان و زندگی آمنه - در صورت توان ، یکجا و در غیر آن به شکل تدریجی و از عواید کارهای اجباری اش- گردد. و همچنین دولت نیز باید هرگونه خدمات حمایتی را برای قربانی فراهم کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این گزینه که به عنوان یک مجازات جایگزین قصاص مطرح گردید در صورتی امکان پذیر است که آمنه از حق قصاص گذشت کند. زیرا همانطور که گفته شد قصاص حقی است که بر مبنای عدالت باید برای وی قائل شد و کسی نمی تواند این حق را از او سلب کند. آمنه می تواند از این حق خود استفاده کند اما چیزی که واضح است این است که استفاده از این حق برای او یک افتخار نیست و در صورتیکه او جانی را قصاص کند مطمئناً هیچ کس او را تشویق نخواهد کرد. اما کسی او را محکوم هم نمی تواند بکند حداقل از منظر عدالت و قانون محکوم نیست. مگر کسی برایش کف هم نخواهد زد و هورا نخواهد کشید. اما واقعیت این است که انتظار گذشت داشتن از آمنه هم واقعاً انتظار بزرگی است و حقیقتاً توقع سختی است ولی اگر او این گذشت را بکند ، آن وقت تحسین مردم را به همراه خواهد داشت و جامعه انسانی به او افتخار خواهد کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در یادداشتی دیگر به ریشه یابی حوادث تلخی نظیر اسیدپاشی در جوامع ما به طور کلی خواهم پرداخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;1-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سوره بقره آیات 178 ، 180 و 194 سوره مائده آیه 45&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nayistan.persianblog.ir/post/67</link>
      <author>باقر عادلی</author>
      <comments>http://nayistan.persianblog.ir/comments/134536/6857519/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-134536.post-6857519</guid>
      <pubDate>Sun, 15 May 2011 19:52:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برای مادر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیروز شنبه بیش از هر وقت دیگر وقت دیگر فروش گل داشتیم ، حتی از روز والنتاین هم بیشتر. هرکسی می آمد چند شاخه گل یا یک دسته و یا یک سبد گل می خرید. یادم افتاد که فردا روز مادر است. می بینی این مردم هرچقدر که کم عاطفه نشان می دهند اما این گل خریدن نشان یک چیز نازک در اعماق قلبشان است، آن هم نسبت مادر.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از همان دیروز به این فکر بودم&amp;nbsp; من که نمی توانم از این راه دور و به قول خودت دیار غربت برایت گلی پیشکش کنم ، چطور تحفه کوچکی نثارت کنم. شاید از تنبلی شاید هم از خسیسی همین ساده ترین کم خرج ترین راه را انتخاب کردم تا با نوشتن این چند کلمه تشکر ناچیزی کرده باشم از تو بهترین گل باغ آفرینش هستی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مادر خوبم ،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سال پیش نوشتم که برای وصف تو جمله ها و واژه ها کفایت نمی کنند. حالا می بینم که برای تشکر از این همه خوبی ، فداکاری و مهربانی هم قافیه کلام سخت در تنگنااست. چطور تشکر کنم از درد جانکاهی به خاطر من کشیدی ، از خوابهایی که بر خود حرام کردی ، از آسایش هایی که از آنها چشم پوشیدی ، از سالهای عمری که خاکستر نمودی تا نهال نوپای عمر من جان بگیرد و بارور گردد ، جز اینکه بگویم هر سپاسگزاری برای این همه باز هم کم است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از راه دور دست خسته ات را می بوسم. گزند فلک از تن و جان رنجورت دور باد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://i56.tinypic.com/10cw7et.jpg" alt="" width="440" height="306" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nayistan.persianblog.ir/post/66</link>
      <author>باقر عادلی</author>
      <comments>http://nayistan.persianblog.ir/comments/134536/6813320/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-134536.post-6813320</guid>
      <pubDate>Sun, 08 May 2011 23:44:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مأموریت Blackhawk</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: times new roman,times;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;مأموریت Blackhawk&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از نکاتی که در عملیات کشتن بن لادن جالب توجه به نظر می رسد ، به کار گیری نوع جدید و منحصر به فردی از هلی کوپتر (بالگرد) توسط امریکا است ، که بدون شک مهمترین راز موفقیت آمیز بودن این عملیات بوده است. چنانکه مشخص است این تهاجم در حدود ساعت 1 بعد از نیمه شب صورت گرفته است. یعنی در آرامترین لحظات که کمترین سرو صدایی در سکوت مطلق شب جلب توجه می&amp;nbsp; کند چه رسد به حرکت دو بالگرد در فضا که نزدیک شدن و فرود آن در منطقه دشمن را از قبل هوشیار نموده و امکان دفاع ، اختفا و یا فرار را برایشان فراهم می کند. اما به کارگیری این نسل جدید بالگرد که به آن Blackhawk&amp;nbsp; گفته می شود ، باعث گردید که این مأموریت در مدت کمتر از چهل دقیقه با موفقیت کامل و بدون تلفات برای مهاجمان به پایان برسد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://i56.tinypic.com/outp2p.jpg" alt="" width="442" height="231" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هلی کوپترهای Blackhawk که برای نخستین بار در این عملیات به کار گرفته شدند یکی از دستاوردهای نوین تکنولوژی نظامی ایالات متحده است. این بالگردها دارای دو ویژگی بسیار مهم می باشند که آنها را از سایرین متمایز می کند: سرعت زیاد و صدای کم و ساختار ویژه این امکان را به آنها می دهد که در اختفای کامل به پرواز درآیند و هرگونه مأموریتی را حتی در سکوت شکننده شب به پیش ببرند. همسایگان بن لادن به خبرنگاران گفته اند که آنها در شب حمله صدای هلی کوپترها را تا وقتی آنها دقیقاً بالای سرشان در حال فرود بوده اند نشنیده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما مسئله ای که فعلاً امریکایی ها را نگران کرده است ، افتادن تکنولوژی ساخت این بالگردها به دست رقبا می باشد. چنان که در اخبار آمده بود برخورد یکی از این بالگردها با دیوار مجتمع منجر به فرود ناموفق و از کار افتادن آن گردیده است. هرچند کماندوهای امریکایی پس از انجام مأموریت و &amp;nbsp;قبل از ترک محل اقدام به انهدام هلی کوپتر ساقط شده نمودند ، اما چنانکه از عکس ها و تصاویر خبری مشخص است این بالگرد کاملاً از بین نرفته است و بقایای آن توسط نیروهای پاکستانی از محل جمع آوری گردیده است. اکنون نگرانی عمده مسؤلان نظامی کاخ سفید که آن را پنهان هم نکرده اند این است که با توجه به علاقمندی چینی ها به دست یافتن به تکنولوژی ساخت این بالگردها و همچنین روابط نزدیک و رو به گسترش آنها با پاکستان ، این قطعات به دست آنها نرسد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;(در پرانتز: البته من فکر می کنم این تشویش و نگرانی امریکایی ها خیلی حاد نیست چرا که راه معامله با پاکستان برای آنها هیچگاه بسته نبوده است. به عبارتی شاید حکومت پاکستان اهل معامله ترین دولت روی زمین باشد. این مطلب ناخودآگاه مرا به یاد حرف یکی از&amp;nbsp;سناتورهای امریکایی انداخت که در سال های ٩٧ یا ٩٨ - تاریخ دقیق آن به خاطرم نمانده است- در یک عبارت متأسفانه توهین آمیز و زننده گفته بود : به پاکستانی ها اگر پول بدهیم مادرشان را نیز می فروشند.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman,times;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بازمانده&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://i53.tinypic.com/dmbqkl.jpg" alt="" width="446" height="285" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;یکی از دو زنی که در جریان حمله نیروهای امریکایی به بن لادن همراه او بوده است &amp;laquo; امل احمد عبدالفتاح&amp;raquo; پنجمین و جوان ترین همسر وی بوده است. که در زمان تهاجم کماندوها وقتی مبادرت به دفاع از بن لادن می کند به ضرب گلوله مهاجمان زخمی می گردد. و در حال حاضر در پاکستان تحت حفاظت به سر می برد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;امل عبدالفتاح که بیست و نه ساله می باشد تابعیت یمنی دارد و در سن پانزده سالگی توسط خانواده اش به ازدواج بن لادن درآمد (به او پیشکش گردید.) او از همسر مقتولش سه فرزند دارد. از دیگر همسران بن لادن یکی از آنها قبلاً از او جدا شده است و سه زن دیگر در سوریه به سر می برند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;منبع: abcnews.com&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nayistan.persianblog.ir/post/65</link>
      <author>باقر عادلی</author>
      <comments>http://nayistan.persianblog.ir/comments/134536/6793043/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-134536.post-6793043</guid>
      <pubDate>Thu, 05 May 2011 16:35:56 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
