دست های مهربان و تکیده ات - که خود کتابچه مشروحی از زندگی پرمحنت و رنج زنی مقاوم و صبور بود - را که بر سرم می کشیدی آرامش به وجودم باز می گشت. چه آن زمان که گریان از جفای همبازیان و همسالان به دامنت پناه می بردم و چه آن وقتی که دیگر خود را کودک نمی دانستم و شانه به شانه مردان می سائیدم.
بی بی جان!
چقدر دلم تنگ شده برای آن وقت هایی که می گفتی قرآن و رحلم را بیاور که چند آیه اش را بخوانم- همان قرآن پاکستانی چاپ مخصوص به خودت که آن را به خاطر رسم الخط ساده و چاپ درشتش بر رسم الخط عثمان طه و قرآن های سعودی چاپ ترجیح می دادی- قرآن را ،به سفارش خودت، با دو دست از روی تاقچه بر می داشتم و می بوسیدم و به تو می دادم . و تو زیر نور کم سوی هریکین (فانوس) به ترنم گوش نوازی به قرائت می نشستی.
در این شش- هفت سال دوری و غربت همیشه به این امید و انتظار بودم که شاید بار دیگر بتوانم سر بر دامنت بگذارم تا دست های نوازشگر و صدای منقبت خوانت آرامشی را که سالهاست از آشیانه دلم پر کشیده است به این ویرانه باز گرداند . اما حالا می بینم که دیگر هیچگاه این امید و آرزو برآورده نخواهد شد. که تو دیگر دست نیافتنی شدی.
چهل روز است که از خاکیان بریدی و همنفس ملکوتیان شدی. تو که روزی با اولین گریه ات خنده و شادی بر چهره مضطرب و منتظر زن و مردی به ارمغان آوردی ، با آخرین لبخندت جمعیتی را گریان و سیاه پوش کردی. و من می دانم اکنون بیشتر از آنچه من بهانه برای غم و غصه دار شدن دارم ، تو دلیل برای شادمانی داری.
روحت شاد که می دانم جز این نیست.

