نیســتان
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
نگارش در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٩ توسط باقر عادلی

        دست های مهربان و تکیده ات - که خود کتابچه مشروحی از زندگی پرمحنت و رنج زنی مقاوم و صبور بود - را که بر سرم می کشیدی آرامش به وجودم باز می گشت. چه آن زمان که گریان از جفای همبازیان و همسالان به دامنت پناه می بردم و چه آن وقتی که دیگر خود را کودک نمی دانستم و شانه به شانه مردان می سائیدم.

بی بی جان!

         چقدر دلم تنگ شده  برای آن وقت هایی که می گفتی قرآن و رحلم را بیاور که چند آیه اش را بخوانم- همان قرآن پاکستانی چاپ مخصوص به خودت که آن را به خاطر رسم الخط ساده و چاپ درشتش  بر رسم الخط عثمان طه و قرآن های سعودی چاپ ترجیح می دادی-  قرآن را ،به سفارش خودت، با دو دست از روی تاقچه بر می داشتم و می بوسیدم و به تو می دادم . و تو زیر نور کم سوی هریکین (فانوس) به ترنم گوش نوازی به قرائت می نشستی.

          در این  شش- هفت سال دوری و غربت همیشه به این امید و انتظار بودم که شاید بار دیگر بتوانم سر بر دامنت بگذارم تا دست های نوازشگر و صدای منقبت خوانت آرامشی را که سالهاست از آشیانه دلم پر کشیده است به این ویرانه  باز گرداند . اما حالا  می بینم که دیگر هیچگاه این امید و آرزو برآورده نخواهد شد. که تو دیگر دست نیافتنی شدی.

Image and video hosting by TinyPic

چهل روز است که از خاکیان بریدی و همنفس ملکوتیان شدی. تو که روزی با اولین گریه ات خنده و شادی بر  چهره مضطرب و منتظر زن و مردی به ارمغان آوردی ، با آخرین لبخندت جمعیتی را گریان و سیاه پوش کردی. و من می دانم اکنون بیشتر از آنچه من بهانه برای غم و غصه دار شدن دارم ، تو دلیل برای شادمانی داری.

روحت شاد که می دانم جز این  نیست. 

درباره وبلاگ

گفتم زکجائی تو تسخر زد و گفت ای جان/ نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه/ نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل/ نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه/ گفتم که رفیقی کن بامن که منم خویشت/ گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه/ من بی دل و دستارم در خانۀ خمّارم/ یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یانه
موضوعات
وطن
دین
علی
ندا
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
قالب وبلاگ