دست های مهربان و تکیده ات - که خود کتابچه مشروحی از زندگی پرمحنت و رنج زنی مقاوم و صبور بود - را که بر سرم می کشیدی آرامش به وجودم باز می گشت. چه آن زمان که گریان از جفای همبازیان و همسالان به دامنت پناه می بردم و چه آن وقتی که دیگر خود را کودک نمی دانستم و شانه به شانه مردان می سائیدم.
بی بی جان!
چقدر دلم تنگ شده برای آن وقت هایی که می گفتی قرآن و رحلم را بیاور که چند آیه اش را بخوانم- همان قرآن پاکستانی چاپ مخصوص به خودت که آن را به خاطر رسم الخط ساده و چاپ درشتش بر رسم الخط عثمان طه و قرآن های سعودی چاپ ترجیح می دادی- قرآن را ،به سفارش خودت، با دو دست از روی تاقچه بر می داشتم و می بوسیدم و به تو می دادم . و تو زیر نور کم سوی هریکین (فانوس) به ترنم گوش نوازی به قرائت می نشستی.
در این شش- هفت سال دوری و غربت همیشه به این امید و انتظار بودم که شاید بار دیگر بتوانم سر بر دامنت بگذارم تا دست های نوازشگر و صدای منقبت خوانت آرامشی را که سالهاست از آشیانه دلم پر کشیده است به این ویرانه باز گرداند . اما حالا می بینم که دیگر هیچگاه این امید و آرزو برآورده نخواهد شد. که تو دیگر دست نیافتنی شدی.
چهل روز است که از خاکیان بریدی و همنفس ملکوتیان شدی. تو که روزی با اولین گریه ات خنده و شادی بر چهره مضطرب و منتظر زن و مردی به ارمغان آوردی ، با آخرین لبخندت جمعیتی را گریان و سیاه پوش کردی. و من می دانم اکنون بیشتر از آنچه من بهانه برای غم و غصه دار شدن دارم ، تو دلیل برای شادمانی داری.
روحت شاد که می دانم جز این نیست.
به ظاهر با هم و در میان یکدیگر زندگی می کنیم یعنی زندگی اجتماعی داریم . اما از این زندگی اجتماعی چیزی که در این روزگار باقی مانده داد و ستد آن است : خرید و فروش. در واقع ضروریات و نیازها ما را ناگزیر از ارتباط نموده است. اگر این نیازها نبود ما چند میلیارد آدمی زاده تنها بودیم. که در واقع هستیم.
تو تنها عشق من هستی...
تو تنها دلیل زندگی من هستی...
تو تنها بهانه زندگی ...
بدون تو زندگی من هیچ است ...
اگر به عشقم جواب ندهی خودم را می کشم...
اگر با من ازدواج نکنی تا آخر عمر...
اگر به کسی جز من فکر کنی می کشمت...
اگر با کسی غیر از من ازدواج کنی روزگارت را ...
نظیر این جمله های عاشقانه(!) شاید در زندگی بسیاری از ما زمانی تکرار شده و یا می شوند. دوستی های دیوانه وار و عشق های جنون آمیز و علایق ظاهراً ناگسستنی. اما به راستی چه می شود که برخی از این عشق و شیدایی ها به فرجام های تلخ می انجامند.
ادامه مطلب...
صدور حکم قصاص برای مجید موحدی شخصی که چند سال پیش با پاشیدن تیزاب (اسید) به صورت هم دوره ای دانشگاه و به اصطلاح معشوقه اش باعث نابینا شدن هردو چشم و سوختگی شدید صورت وی گردید ، در این روزها بحث و نظرهای زیادی را برانگیخته است. از سازمانهای حقوق بشری تا مقامات سیاسی و مردم عادی نظرات موافق و مخالف در این زمینه داده اند.

ادامه مطلب...
دیروز شنبه بیش از هر وقت دیگر وقت دیگر فروش گل داشتیم ، حتی از روز والنتاین هم بیشتر. هرکسی می آمد چند شاخه گل یا یک دسته و یا یک سبد گل می خرید. یادم افتاد که فردا روز مادر است. می بینی این مردم هرچقدر که کم عاطفه نشان می دهند اما این گل خریدن نشان یک چیز نازک در اعماق قلبشان است، آن هم نسبت مادر.
از همان دیروز به این فکر بودم من که نمی توانم از این راه دور و به قول خودت دیار غربت برایت گلی پیشکش کنم ، چطور تحفه کوچکی نثارت کنم. شاید از تنبلی شاید هم از خسیسی همین ساده ترین کم خرج ترین راه را انتخاب کردم تا با نوشتن این چند کلمه تشکر ناچیزی کرده باشم از تو بهترین گل باغ آفرینش هستی.
مادر خوبم ،
سال پیش نوشتم که برای وصف تو جمله ها و واژه ها کفایت نمی کنند. حالا می بینم که برای تشکر از این همه خوبی ، فداکاری و مهربانی هم قافیه کلام سخت در تنگنااست. چطور تشکر کنم از درد جانکاهی به خاطر من کشیدی ، از خوابهایی که بر خود حرام کردی ، از آسایش هایی که از آنها چشم پوشیدی ، از سالهای عمری که خاکستر نمودی تا نهال نوپای عمر من جان بگیرد و بارور گردد ، جز اینکه بگویم هر سپاسگزاری برای این همه باز هم کم است.
از راه دور دست خسته ات را می بوسم. گزند فلک از تن و جان رنجورت دور باد.


