پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند

جمعه ۱۳٩٥/٧/٢

آن سوی پنجره

کلمات کلیدی :داستان، همسایه

بعد از چند ساعت سر و کله زدن با اعداد و ارقام و ارباب رجوع تازه از سر کار برگشته است تا بعد از ظهرش را با آرامش به شب برساند. وقتی با نان سنگگ و پنیر و یک استکان چای شیرین شکمش را دست به سر می کند، وضو می گیرد و وسط سالن پذیرایی روی جانماز رنگ و رو رفته به نماز می ایستد تا خدا هم از لیست شاکی ها کنار برود. قبل از اینکه نیت کند صدای زنش که مثل همیشه با خودش دعوا دارد، از آشپزخانه بلند می شود:

-          محمود! بادمجان چرا نخریدی؟

-          خریدم بابا! خریدم خوب نگاه کن تو اون پاکت سبزرنگ ، حتما زیر یه چیز دیگه اس.

غرو لند های بعدی زن با بسته شدن محکم در آشپزخانه دیگر شنیده نمی شود. همیشه همین طور است اگر چیزی را پیدا نکند قبل از اینکه درست دنبالش بگردد، سر وصدایش در می آید و به زمین زمان فحش می دهد.

با صدای «الله اکبر» دست هایش را که از بناگوش رها می کند، به عادت همیشه مثل کسی که در مسابقه تندخوانی شرکت کرده باشد، شروع می کند: «بسم الله الرمن الرییم، الحمد...» سرش را که بالا می آورد مرغ کنجکاو نگاهش ناخوداگاه از دیوار شیشه ای پنجره بزرگ اتاق پر می کشد و آن طرف کوچه در پنجره حمام همسایه روبرو فرود می آید و روی میله پرده ای که دور وان حمام را گرفته می نشیند. آشنایی مستقیمی با او ندارد فقط وقتی در کوچه به یکدیگر برمی خورند سلام می کند و بعضا علیکی می شنود، همین. فقط می داند مرد که حدود هفت هشت سالی از او بزرگتر است، اسمش اکبر است راننده کامیون است و با زن و دختر و دو پسر کوچکترش زندگی می کند. «این هم از نعمتهای شهرنشینی و زندگی مدرنه دیگه که هرچن خونه ها رو به هم نزدیک کرده اما آدما رو از هم دور کرده، که آدم همسایه شو هم درست نمی شناسه...»...«ملک یوم الدین...» این اولین بار است که پنجره حمام شان باز است آن هم وقتی کسی حمام می کند. خوب البته با این گرمی طاقت فرسای تهران چاره ای هم نیست انگار نه انگار که تابستان نفس های آخرش را می کشد. پرده سفید در امتداد میله نگهدارنده کشیده شده و دور وان حمام را پوشانده است. حوله قرمز چشم نوازی روی میله پرده آویخته شده است. «ایاک نعبد و ...» محمود دیگر مسابقه تندخوانی را رها کرده است. سوره حمد را با وسواس و دقت قرائت می کند و برای احتیاط بعضی جاها را دو باره خوانی می کند. «اهدنالصراط المستقیم...»

از همان هشت سال پیش هم که به این محل اسباب کشی کرده بودند، با اکبر و خانواده اش رابطه چندان نزدیکی نداشتند یعنی اصلا رابطه نداشتند. «آخر من کارمند با یک شوفر کامیون چه وجه مشترکی می تونیم داشته باشیم که با هم هم صحبت بشیم.» در اوایل اگر محمود و خانواده اش دنبال نقطه مشترک می گشتند ، اما بعدها معلوم شد که نه تنها نقطه مشترکی وجود ندارد که بعضی نقاط تضاد خیلی برجسته در میان است. و این وقتی بود که سه سال پیش یک شب که فینال جام حذفی پخش می شد، وقتی آخرین پنالتی را آرش به آسمان زد، و حکم به قهرمانی پرسپولیس داد، صدای سوت و فریاد و هلهله ای که از خانه اکبرآقا – صدای نکره خودش البته گوش خراش تر از همه - بلند شده بود، کوچه را پر کرد. خوب در شرایطی که به محمود آقا کارد می زدی، خونش در نمی آمد، آنها صدای ساز و دهل شان بلند بود. «با این وجود دیگر دنبال نقطه مشترک گشتن چه معنی دارد؟»

«ولا الضالین» را  بیش از چهار بار تکرار می کند و هردفعه یک جایش را اصلاح می کند. پرده اما کنار نمی رود. حوله قرمز رنگ که محمود آقا فکر می کند طرح گل رز در زمینه اش بافته شده است، همچنان از میله پرده آویزان است. این تنها رنگ قرمزی است که محمود آقا خوشش آمده. «اه! قرمز هم شد رنگ، به درد همون لنگ می خوره و بس! ولی این یه چیز دیگه اس. این قرمز با قرمزای دیگه فرق می کنه. ببین چقدر لطیفه! پر از گل رز. بایس مال یه تن لطیف مثل گل هم باشه. آدم یه جوری می شه!» سوره توحید را هم با قرائت عبدالباسط چندباره خوانی می کند، «کفوا احد» را ده بار تکرار می کند. پرده اما از جایش تکان نمی خورد. بخار آب کم و بیش از بالای میله پرده به بیرون پخش می شود. «خوب مثل این که حالا حالاها کار داری. قربون اون حموم گرفتنت!» چنان با سرعت به رکوع و سجده می رود که کلاغ هم به آن سرعت به زمین نوک نمی زند، خودش هم نمی فهمد که چطور دوباره سرپا ایستاده است. رکعت دوم هم مثل رکعت اول همه قواعد قرائت و تجوید باید مراعات شود. «اصلا این پرسپولیس مگه چه شه؟ این همه سنگ آبی رو به سینه ات زدی چی شد؟ اصن کی آیه نازل شده که آبی سرور قرمزه؟ از خون مگه بالاتر هس؟ وقتی خون قرمزه یعنی یه چیزی هس دیگه»...«صراط الذین انعمت علیهم...» بعد از سه چهار بار که «انعمت علیهم» را تکرار می کند، فکر می کند «خود عرب ها هم به این غلیظی نمی تونن تلفظ کنن. آخ اگه می دونستم الان پشت اون پرده داری چی کار می کنی!؟ بخار آب دیگه بلند نیس. حتما داری ژیلت می کشی. ای شیطون!»

همین پنج – شش ماه پیش بود، یک روز که محمود از کار بر می گشت، بوی آش در کوچه پیچیده بود. جلو خانه اکبرآقا که رسید، زن اکبر با دیدنش صدا زد:

-          آخ محمود آقا! خدا شما رو رسوند. مونده بودم که در خونه کی رو بزنم.

-          خیر باشه خانم اکبر آقا

راستش اسم خانم را نمی دانست یعنی تا حالا هم نمی داند. حتی در اداره شان هم اسم فامیل دو- سه تا از همکارهای خانم را بیشتر نمی داند.

زن اکبر در حالیکه چادرش را دور صورتش محکم تر می کرد، گفت:

-          خیره محمود آقا! خیره. راستش آش نذری پختم، حالا موندم دیگو چه جوری از رو اجاق پایین بیارم. حالا که خدا شما رو رسونده، بی زحمت کمکم کنین با هم دیگو بذاریم زمین. راستش اکبر دو روزه رفته بندر تا پس فردام بر نمی گرده.

-          اختیار دارین خانم! زحمتی نیس. تازه تو کار ثواب اگه زحمت هم باشه ارزش داره.

بعد به دنبال خانم اکبر وارد ساختمان شد و از بعد از گذشتن از راهرو وارد حیاط پشت ساختمان که چهار- پنج پله پایین تر بود، شد. اجاق که در گوشه ای از حیاط بزرگ گذاشته شده بود، خاموش بود اما دیگ آش هنوز از جوش ننشسته بود. محمود آقا یک دسته دیگ و زن اکبر آقا دسته دیگر را گرفت و با « یا علی» که گفتند، دیگ را از روی اجاق برداشتند. زن اکبر با این که ظاهرش مسن تر نشان می داد اما به نظر می رسید هم سن خود اکبر باشد. و مثل خودش چاق و تو پر است. اما برعکس اکبر که از آن چشم های میرغضبی و لب های کلفت و سبیل چخماقی اش عزراییل هم می ترسد، زنش مهربان و خوش برخورد است. دیگ خیلی بزرگ نبود اما برای یک نفر بلند کردنش سخت بود. دیگ آش را روی صفه ای که حیاط را از ساختمان جدا می کرد و جلو پنجره آشپزخانه قرار داشت، گذاشتند. محمود آقا خواست برود که زن اکبر گفت:

 

-          یه لحظه صبر کنین! من یه کاسه بیارم، واسه بچه ها آش ببرین.

وقتی او داخل آشپزخانه شد، محمود نگاهی به حیاط انداخت که وسطش درخت انجیر جوانی قد کشیده بود. تا آن وقت فکر نمی کرد پشت خانه اکبرآقا حیاطی به این بزرگی پنهان شده باشد. نگاهش را از حیاط به ساختمان دوطبقه خانه گرداند که سنگ نمای سفید، که از سفیدی آن چندان اثری نمانده بود، آن را پوشانده بود، انداخت. ساختمان در مقابل آپارتمان شش طبقه ای که او و اشرف و دو تا پسرشان در طبقه سومش زندگی می کردند، کوچک بود اما خب، حسنش این بود که دربست مال خود اکبر آقا و خانواده اش بود و مجبور نبودند به صاحب خانه جواب پس بدهند. بی خود نبود که زنش گاه بی گاه سرکوفت می زد: «ببین محمود اندازه یه شوفرم نیستی. ببین چه خونه ای واسه خودش داره. تو دلت خوشه که حسابداری خوندی. به خوندن نیست عزیزم! آدم باید کمی مخش کار کنه.» با خودش فکر کرد: «بی چاره اشرف حق داره، چشمم تو خونه اجاره ای به این دنیا باز شد و حالا بعد سی و هفت هشت سال هنوزم همون خونه به دوشم، فرقش اینه که حالا دوتا جارو به دم خودم بستم.»  

بعد از آن که نمای ساختمان را که به نظر می رسید از آفتاب بعد از ظهر فروردین لذت می برد، از نظر گذراند، در امتداد راهرو نگاهش را به داخل ساختمان انداخت. همان راهروی که از آن آمده بود و درورودی را به حیاط وصل می کرد. اول مثل یک تونل تاریک به نظرش آمد اما کمی که چشمش عادت کرد، ورودی هایی را که در دو طرف راهرو بود، تشخیص داد. سمت راست روبروی در آشپزخانه در نیمه بازی بود. داخل اتاق از روشنایی که از پنجره رو به حیاط سرازیر شده بود پر شده بود. نگاهش که داخل اتاق چرخید، چشمش به آینه میز آرایشی افتاد که در آن دختری مشغول برس کشیدن موهایش بود. در همان نگاه اول سینه های برجسته دختر - که وقتی او برس را تا پشت سر و انتهای موهایش می کشید برجستگی اش بیشتر به چشم می خورد- نگاه محمود آقا را محو خودش کرد. تنگی پیراهن آستین کوتاه بنفش رنگی که گل نو شکفته دختر را با حرص در خودش گرفته بود، برآمدگی سینه ها را دو برابر جلوه می داد. بر خلاف دکمه های پایین پیراهن، دو سه دکمه بالاتر به نظر می رسید از فشار سینه ها در حال از جای کنده شدن است. محمود کمی جایش را تغییر داد طوری که حالا دختر را خارج از چهارچوب آینه از پهلو می دید. نگاهش را از روی سینه های بر آمده او به پایین لغزاند تا به باسن بیرون زده و رانهای او که سفیدی آنها را جوراب شلواری توری و نازک نتوانسته بود بپوشاند، رسید. حجم رانها و باسن و حتی چاک میان آنها به وضوح دیده می شد. دختر وقتی موهایش را پشت سرش کلیپس زد، شروع کرد به ژست گرفتن جلو آینه، هر بار که ژست عوض می کرد، باسن هایش به هم می ساییدند و یکی بالا می آمد و دیگری پایین می رفت. محمود محو تماشا بود و نزدیک بود آب از لب و لوچه اش جاری شود که با بسته شدن در آشپزخانه یک دفعه از جاپرید. با دست پاچگی خودش را جمع و جور کرد. زن صدا زد:

-          مادر! چرا در اتاقت بازه، سرما می خوری.

و در اتاق دختر را بست. کاسه ای ازآش داغ کشید و به محمود آقا داد:

-          ببخشین محمود آقا که معطل شدین. پیاز ها خوب سرخ نشده بود، کمی طول کشید. دخترم امسال کنکور شرکت می کنه من هم از حالا هی نذر و نیاز می کنم که خدا به حق پنج تن کمکش کنه.

بعد از آن محمود همیشه گوش به زنگ بود تا بلکه درخواست کمکی از طرف خانواده اکبر شود. اما دیگر هیچ وقت از او کمک خواسته نشد.

«قل اعوذ برب الناس...من شر الوسواس...» با وسواس هر چه بیشتر آن را تکرار می کند. «آخه یه حموم کردن این قده طول می کشه؟ گله! همین جوریش هم مثل برف سفیدی! آخ اگه می دونستم داری اون پشت چی کار می کنی؟ اه! لعنت به این پرده لعنتی!...من الجنۀ و الناس...خوب فک کنم تو این رکعت هم خبری نمی شه...»

با نا امیدی همچنان که چشم از پرده بر نمی دارد: «الله اکبر» و خم می شود که به سرعت به رکوع و سجده برود که یک دفعه دستی پرده سفید رنگ را حرکت می دهد. محمود بی درنگ دوباره کمر راست می کند «حالا چه وقت رکوع رفتنه»...«صراط الذین...» پرده کنار می رود، چشم محمود آقا به پرده ای که کنار می رود، دوخته شده مثل کسی که جادو شده. اصلا انگار این چشمها را خدا داده که به این پرده خیره شود.«قربون اون ناز و ادات برم، اصلا این چشا چیه! جونم مال توه، فقط اون پرده بزن کنار، آخ که...» بی اختیار لبخندی هوس آلود روی لب هایش می نشیند

پرده که کنار می رود، از میان بخار آب که کم کم فروکش می کند، هیکل چاق مردی با سینه پر مو و سبیل های چخماقی ظاهر می شود. لبخند روی لبهای محمود می خشکد. ناخود آگاه نگاهش به نگاه درنده او که حالا رگه های خون در چشم هایش تار می دواند، گره می خورد. با دست پاچگی می خواهد نمازش را از سر بگیرد « کجا بودم؟...صراط المستقیم...ولالضالی... غیر المغضوب... من الجنۀ و الناس...» نگاه مرد برهنه با سینه های پرمو هر لحظه بیشتر به خون می نشیند و از دماغش خشم فوران می کند. مثل گاو وحشی که آماده به شاخ کشیدن گاوباز از نفس افتاده است. محمود دست و پایش را گم کرده و زبانش به لکنت افتاده است. احساس می کند مرد خرس نما درست روبرویش ایستاده، حتی نفس هایش و بوی سیگاری که از نفسش می رسد را احساس می کند. زانوهایش می لرزد. « الله اکبر» مستقیم به سجده می فتد. صدای پی در پی زنگ در بلند می شود. دهانش خشک شده و نفسش تنگی می کند. احساس می کند که باید دوباره وضو بگیرد.



پنجشنبه ۱۳٩٥/٤/٢٤

این اشک بی پایان آسمان...

کلمات کلیدی :

دو روز است که دل آسمان به شدت گرفته است و بی وقفه اشک می ریزد. مثل آسمان دل تو که مدام بهانه خورشید می گیرد و در حسرت «آشتی» دوباره «آفتاب» با «زمین» یکسره بارانی است...



چهارشنبه ۱۳٩٥/۳/۱٢

قلب خورشیدی

کلمات کلیدی :قلب خورشیدی

پس از روزهای خاکستری که دل آواره روزها را زیر باران غم سپری کرده است، وقتی خورشیدلبخند طلایی اش را  به رویت هدیه می کند، ابرهای غصه در آسمان دلت پاره پاره می شود. چه نزدیک، چه گرم و پر حرارت و چه سوزان... وقتی آفتاب به رویت می خندد، هیچ گوشه تاریکی در دلت نمی ماند از روشنی از شادی، عشق و زندگی پر می شوی.

در سینه ات گویی قلب خورشیدی کار گذاشته اند... نه حقیقت همین است تو صاحب اولین قلب خورشیدی دنیا هستی. وقتی در کنار آفتاب است و شعاع های زندگی بخش خورشید را لمس می کند، چنان می تپد که گویی حالاست که از قفس سینه بیرون بزند. اما وقتی که ابرهای خاکستری پرتوهای زندگی بخش خورشید را از او دور کند، تپش این قلب هم بی رمق می شود و خوب می دانی که بی آفتاب دیگر نمی تپد، می ایستد، می میرد. خوب عیب قلب خورشیدی همین است که بی آفتاب می میرد... و تو از آن روز می ترسی...

آه... اگر آفتاب مهربان، همان الهه روشنایی می دانست که تپش این قلب بسته به خنده بامدادی اوست... 



سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/٤

دیگ به دیگ می گوید...

کلمات کلیدی :مداخلات پاکستان، ملا منصور، طالبان

مثل «دیگ به دیگ می گوید رویت سیاه» را حتما شنیده اید. اما اگر این اواخر به گوشتان نخورده - اگر مثل من آواره مغرب زمین و دور از هم زبانان هستید که حتما خیلی وقت است به گوش تان نرسیده- حالا برایتان یک مصداق این مثل را بازگو می کنم.

در اخبار چند روز گذشته به نقل از وزارت خارجه پاکستان آمده بود که شخصی مقتولی که گفته می شود رهبر طالبان است ویزای ایران روی پاسپورتش خورده است. یعنی وزارت خارجه (سخنگو و نماینده رسمی سیاست خارجی دولت پاکستان) با آب و تاب این مسئله را برجسته کرده که رهبر طالبان به ایران سفر کرده است. یعنی ایهالناس طالبان با ایران ارتباط دارد. بگذریم که قصد این یادداشت دفاع و یا نادیده گرفتن مداخلات حکومت ایران در افغانستان نیست. اما این که چه کسی مدعی ارتباط طالبان و ایران می شود و فریاد «آی دزد! آی دزد!» بلند می کند، جالب است.

این نمایندگی رسمی دولت پاکستان نکات خیلی مهم و برجسته در مورد این رویداد (کشته شدن ملا منصور) را نادیده می گیرد، از جمله: به اینکه پاسپورتی که مثلا ویزای ایران روی آن خورده از کجا صادر شده و در واقع هویت جعلی برای او در کجا درست شده، دوم این که رهبر بخت برگشته طالبان و قبل از او بنیان گذار فقید شان و همچنین پیشوای کبیر القائده جناب اسامه و بسیاری دیگر از مهره های ریز و درشت طالبان و القائده در درون مرزهای پاکستان به دام شکارچیان آمریکایی گرفتار شده اند، اشاره ای نمی کند و تنها با استناد به یک ویزای ایرانی که جعلش از پاسپورتی که در جیب ملا منصور بوده به مراتب آسانتر است، رابطه رهبران طالبان با ایران را در بوغ و کرنا می کند.

واقعیتی که حکومت پاکستان اصلا به روی خود نمی آورد این است که بسیاری از همین رهبران طالبان و القائده قبل از اینکه نسخه مرگشان به دست اوباما پیچیده شود، در داخل پاکستان با ناز و نعمت و در کمال آزادی نه تنها به زندگی بلکه به فعالیت های حساس هدایت گرانه شان که ساماندهی حملات مرگبار بر مردم بی پناه افغانستان بود، ادامه می دادند. و در صورت لزوم از مشاوره افسران کارشته استخبارات پاکستان هم کمک و مشاوره می گرفتند.

به راستی که این چنین اظهارات و فرافکنی های مقامات رسمی پاکستان همان مثل «دیگ به دیگچه می گوید رویت سیاه» را به یاد آدم می آورد.



دوشنبه ۱۳٩٥/۳/۳

تولد خورشید

کلمات کلیدی :

 

غنچه عشق شکوفا شد

و نهال خوشبختی ردای زندگی پوشید،

وقتی که خورشید لبخند طلایی اش را به تاریکی دنیا هدیه کرد.




شنبه ۱۳٩٥/۳/۱

پایان داستان...

کلمات کلیدی :

بالاخره تمامش می کنی. سه ماه است که فکر و و قتت را مشغول کرده. چیزی حدود پنجاه صفحه می شود. پیش از شروع نوشتن هیچ فکر نمی کردی این قدر زیاد شود. اما و قتی اولین صفحه را نوشتی هر بار چیزی تازه ای به نظرت می رسید. بالاخره بعد از شبها دیرخوابی و این که رخصتی یک هفته ای بارسلونا را هم به فکر کردن و نوشتن اختصاص دادی به پایان داستان رسیدی و تازه مشکلات شروع شد. به خاطر پایان بندی چه درگیری که با خودت داشتی. حتی سر کار هم گاهی فکرت درگیر بود طوری که مشتری ها با تعجب نگاهت می کردند و گاه مجبور می شدند صدایت کنند... به هر شکل تمام شد ولی خب جای کار زیاد دارد. باورت این است که وقتی نوشتن داستان تمام می شود تازه کار نویسنده شروع می شود. حالا که نگاه می کنی می بینی که خیلی جاها باید کار کنی. این هفته مجبوری دست بکشی اما از اول جون (ژوئن) باید فشرده تر روی اصلاحات کار کنی...



سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱/۳۱

عشق آفتاب

کلمات کلیدی :

تو از عشق به خورشید دم میزنی

ازعشقی که به خیالت بی نظیر است

اما عشق تو کجا و عاشقی خورشید کجا

آن ستاره عاشقی که در آتش عشقش می سوزد اما

لبخند  زندگی بخشش را از تو دریغ نمی کند

عشق یعنی عشق آفتاب



پنجشنبه ۱۳٩٥/۱/٢٦

روءیای آفتاب

کلمات کلیدی :خورشید

هرچند که روزهایت در حسرت آفتاب به شب می رسد

اما شبی  نیست که خورشید در کنارت نباشد

آسمان روءیایت مگر می شود غرق نور نباشد...

اما وقتی که آفتاب ، آن مهر درخشان،

به رویت لبخند بزند و بگوید

که شبی تو به خوابش رفته ای

آسمان غم انگیز دلت روز و شب نور شادی به خود می گیرد...