نیســتان
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
نگارش در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ توسط باقر عادلی

شغال بینوا مثل باد می گریزد . آرزو می کند کاش خدا به جای این شامه تیز و پوست نرم و دردسرساز چهار پای تیزرو دیگر برایش می بخشید تا در چنین موقعیت خطیر به کارش می آمدند و او را از دست باغبان غضب ناک که حالا شکارچی قهار او شده است ، می رهانیدند.

شغال می دود و شکارچی هم چنین. اما در سرنوشت شغال گویا غیر از بداقبالی چیزی نوشته نشده است. آخر چرا باید او در دشت به این بزرگی مستقیم به طرف پرتگاه بدود. خوب  این که می گویند وقتی ترس و خشم بر آدم غلبه کرد عقل از کار می ماند ، بی دلیل نیست.

شغال وقتی درمی یابد به پایان راه شوم زندگی اش رسیده است که خود را بر لبه پرتگاه می بیند. پیش رو دره ای پرسنگلاخ و پشت سر ، شکارچی و لوله تفنگی که که حالا دهان سیاهش چون اژدهای خشمگین آماده آتشباری است.

شغال مأیوسانه به شکارچی اش می بیند و با نگاه التماس گرش می خواهد بگوید « من تنها از دروازه باغ سرک کشیدم . به خدا هیچ یک از مرغ هایت را ندزدیده ام. می توانی آنها را شمارش کنی.» باغبان که به محض دیدن شغال به سوی تفنگش دویده است ، واضح است که وقتی برای شمارش مرغ هایش نداشته است. 

 شغال ملتمسانه به چشمان پر از خشم شکارچی می بیند و شکارچی از زیر ابروهای سفیدش که قسمتی از آن تفنگ را هم در بر گرفته است ، در امتداد لوله سیاه اسلحه اش به چشمان شغال می نگرد که هر لحظه منتظر سرفه تلخ تفنگ است. وقتی از التماس نتیجه ای نمی بیند ، از سر ناچاری و درماندگی دندانهایش را به هم می ساید و با غرشی که  نه به غرش شیر ، نه پلنگ و نه کدام درنده دیگر شباهتی دارد، کوشش می کند که مگر ترسی در دل شکارچی بیافکند ، اما تنها نتیجه ای که دارد نزدیکتر شدن انگشتان مرد به ماشه تفنگ است.

شغال به شکارچی و تفنگ می بیند و باز نگاهی به دره که حالا پشت سرش قرار دارد و ژرفای مخوفش را کاملاً زیر پایش احساس می کند ، می اندازد. با خود می گوید اگر اختیار زنده ماندن ندارم ، روش مردنم را که می توانم انتخاب کنم. چرا به خاطر مرغی که نخورده ام ، پوست باارزشم باید به دست این آدم بی رحم بیافتد...

نگارش در تاريخ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ توسط باقر عادلی

عجب دستگاهی است این صندوق های اسکنردار. دوازده ساعت پشتش می نشینی و  او  با هر صدای «بیب» پولی از چند راپن* گرفته تا چند صد فرانک به حساب (یا همان جیب الکترونیکی) صاحب فروشگاه می ریزد و با هریک از همین «بیب» هایش میخی بر اعصاب و روان تو می کوبد.  و تو بی توجه به این «بیب» های روان خراش باید مشتری هایی را که مانند گله بز و گوسفند صف کشیده اند تا باقیمانده پولی را که در جیب شان سنگینی می کند ، به کام صندوقی که هیچگاه سیر نمی شود ، بریزند ، با لبخند خوش آمد بگویی و با همین لبخند این مالباختگان را که پیروزمندانه کراچی (چرخ خرید) انباشته از اجناس را به سوی دروازه خروجی می رانند ، بدرقه کنی.

پس از دوازده ساعت گوش دادن به این «بیب» ها و بعد از اینکه هزاران فرانکی را که از لمس آنها تنها چرکشان بر دستهایت به جا مانده است ، تحویل داده ای پای از فروشگاه سومین سرمایه داران جهان بیرون می گذاری و جثه استخوانی ات را همراه کوه گران خستگی که برا آن سنگینی می کند ، به داخل اتاقک آهنی چهارپا (از نوع لاستیکی) که  مانند خرک با وفایی ، که مثل خودت او هم استخوانی است ، از صبح تا غروب انتظارت را کشیده است ،  می اندازی.

مرکب خاموش را به ناله وامی داری و به شتاب می تازانی گویا هرچی امروز از این بیب ها بر اعصابت رفته است ، می خواهی بر سر این ارابه بی زبان بیاوری. به این امید به سوی خانه می رانی که با دیدن لبخند پرمهری که پس از صدای زنگ از میان دروازه نمایان می شود ، از زیر بار تمام خستگی که شانه های نحیفت را می فشارد ، رها شوی. و  تنین  گوش نواز «سلام عزیزم» همه آن «بیب» هایی را که در تمام روز بر روی روانت پایکوبی کرده اند ، را به پستوی فراموشی بسپارد. و دستهایی که برگردنت حلقه می شوند و لبهای ارغوانی که بر لبهایت فشرده می شوند ،  غنچه قلب پژمرده ات را طراوتی دلپذیر ببخشد...

از آشپزخانه ، از یخچال از مایکروویو و از همه جا می شنوی: «بیب» ، «بیب» ...

 

 

*راپن: یکصدم فرانک واحد پول سوئیس

 

نگارش در تاريخ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ توسط باقر عادلی

از نظر بسیاری از مردم شاید ، تنها ثمره و خاصیت  برقراری رابطه جنسی (جدا از تولید نسل) براورده شدن نیاز و غریزه جنسی باشد که با به دست آمدن لذت گذرای آن حاصل می گردد. اما جالب است بدانید که همین کامگیری کوتاه و زودگذر اگر اصولی و به طور صحیح صورت بگیرد ، می تواند حتی خواص درمانی بر تن و روان انسان داشته باشد. البته بسیاری از مردم از این خواص درمانی ناخودآگاه بهره می برند.

تحقیق و بررسی که توسط دکتر کورت سایکوفسکی « Kurt Seikowski » محقق برجسته دانشگاه لایپزیک انجام گرفته نشان دهنده اثر شفابخشی رابطه جنسی ( Sex) است. از جمله دردهای انقباضی ناحیه پشت گردن و یا برخی کمردردها یی که ناشی از انقباضات عصبی می باشند و همچنین اقسامی از سردردها می توانند به دین طریق برطرف گردند.

بر اساس این تحقیق یک ارتباط جنسی عاشقانه که به طور منظم صورت بگیرد بر متابولیسم بدن تأثیر سازنده و مستقیم دارد ، گردش خون را تسریع می بخشد و تنفس را عمیق و تنظیم می کند و همچنین سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند. و بالاخره  مهمتر از همه اینکه در یک برآیند کلی می تواند باعث طولانی تر شدن عمر انسان گردد. در همین رابطه یک آمار  تحقیقاتی نشان داده است که امید به زندگی در میان کسانی که با یک شریک جنسی زندگی می کنند در مقایسه با افرادی که همیشه به صورت مجرد زندگی کرده اند ، حدود ده سال بیشتر است.

نگارش در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦ توسط باقر عادلی

آن قدر گفتنی دارم که نمی توانم هیچ بگویم. آن قدر فریاد دارم که صدایم در گلوگاه سکوت خفه شده است. فریاد سکوتم را می شنوی؟

نمی دانم چرا این قدر از هم دور شدیم. تو بی وفا شدی یا من بی پروا و بازیگوش.

اما دلتنگی که این روزها بر شانه های نحیف تنهایی ام سنگینی می کند ، همدم همیشگی گردیده است.

از تنهایی گفتم. چه واژه آشنایی. گویا صدای ناله اش را همین امروز صبح نه همین ساعتی قبل و یا نه همین لحظه پیش از میان دندانهای سیاه کیبورد پیش رویم شنیدم.

راستی چرا این قدر از هم دور می شویم. تو گریزپا شدی یا من از پا افتاده ام.

از دلتنگی گفتم. آه! چقدر این روزها به هم مأنوسیم.

چرا به این حد از هم فاصله گرفته ایم. تو آغوش نمی گشائی یا من غریبی می کنم.

رد پریشانی ام را در آشفتگی کلمات می بینی؟

 

نگارش در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٩ توسط باقر عادلی

        دست های مهربان و تکیده ات - که خود کتابچه مشروحی از زندگی پرمحنت و رنج زنی مقاوم و صبور بود - را که بر سرم می کشیدی آرامش به وجودم باز می گشت. چه آن زمان که گریان از جفای همبازیان و همسالان به دامنت پناه می بردم و چه آن وقتی که دیگر خود را کودک نمی دانستم و شانه به شانه مردان می سائیدم.

بی بی جان!

         چقدر دلم تنگ شده  برای آن وقت هایی که می گفتی قرآن و رحلم را بیاور که چند آیه اش را بخوانم- همان قرآن پاکستانی چاپ مخصوص به خودت که آن را به خاطر رسم الخط ساده و چاپ درشتش  بر رسم الخط عثمان طه و قرآن های سعودی چاپ ترجیح می دادی-  قرآن را ،به سفارش خودت، با دو دست از روی تاقچه بر می داشتم و می بوسیدم و به تو می دادم . و تو زیر نور کم سوی هریکین (فانوس) به ترنم گوش نوازی به قرائت می نشستی.

          در این  شش- هفت سال دوری و غربت همیشه به این امید و انتظار بودم که شاید بار دیگر بتوانم سر بر دامنت بگذارم تا دست های نوازشگر و صدای منقبت خوانت آرامشی را که سالهاست از آشیانه دلم پر کشیده است به این ویرانه  باز گرداند . اما حالا  می بینم که دیگر هیچگاه این امید و آرزو برآورده نخواهد شد. که تو دیگر دست نیافتنی شدی.

Image and video hosting by TinyPic

چهل روز است که از خاکیان بریدی و همنفس ملکوتیان شدی. تو که روزی با اولین گریه ات خنده و شادی بر  چهره مضطرب و منتظر زن و مردی به ارمغان آوردی ، با آخرین لبخندت جمعیتی را گریان و سیاه پوش کردی. و من می دانم اکنون بیشتر از آنچه من بهانه برای غم و غصه دار شدن دارم ، تو دلیل برای شادمانی داری.

روحت شاد که می دانم جز این  نیست. 

درباره وبلاگ

گفتم زکجائی تو تسخر زد و گفت ای جان/ نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه/ نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل/ نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه/ گفتم که رفیقی کن بامن که منم خویشت/ گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه/ من بی دل و دستارم در خانۀ خمّارم/ یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یانه
موضوعات
وطن
دین
علی
ندا
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
قالب وبلاگ